تبليغاتX
اینجا؛پانصد متری دیر مغان

يك جامعه شناس آلماني داريم، بهش مي گويند زيمل. البته مي نويسند سيمل، اما ميخوانند زيمل. حالا. زيمل يك سنخ شناسي دارد كه در حالتي مشابه ايدئال تايپ هاي وبر، به توصيف چند نوع تيپ اجتماعي مي پردازد. از جمله ميانجي، فقير، ماجراجو، مرتد والخ. جزء همان والخ، سنخي را توصيف مي كند تحت نام بيگانه.

بيگانه يك آواره نيست. كسي كه امروز بيايد و فردا برود... در واقع بيگانه كسي است كه نه مي آيد و نه مي رود. بيگانه عضوي از يك گروه است با اين تفاوت كه عضو كاملي نيست. يك نوع دوگانگي، يك نوع در هم آميزي و از هم گسيختگي در او وجود دارد. او به گرايش ها و عناصر سازنده گروه چندان تعهدي ندارد و همين موجب مي شود بتواند با كمترين تعصب گروهي با اين گرايش ها برخورد كند. او به خاطر تعلق ناقص اش نقش ميانجي و داور و رابط را بر عهده دارد و از آنجا كه يك بيگانه از سويي به گروه نزديك و از سويي ديگر از آن دور است، به او اعتماد مي شود. اعتماد هايي كه از اشخاص نزديك تر و وابسته تر به گروه دريغ مي شود. او به تعهداتي كه مي توانند او را در ادراك، فهم و ارزيابي موقعيت دچار پيشداوري سازند وابسته نيست. در واقع، پايگاه او با اين واقعيت همراه است كه او به آن پايگاه تعلق ندارد...

زيمل خود نمونه كاملي از يك بيگانه بود. و اين تعلق و بي تعلقي هم زمان، شايد قبل از هر چيز موجب به جاي نماندن يك مكتب از او شد. او نتوانست چون دوركهايم، ماركس يا وبر يك پارادايم پديد آورد. همگان از او بهره گرفتند و اين استفاده عمومي او را محو و ناپديد و بي اهميت كرد و ميراث درخشانش كم رنگ شد.

پي نوشت: در سطحي نازل تر من هم خودم را شديدن از سنخ بيگانه هاي زيمل مي يابم... و بسياري از دوستانم را نيز... و آنچه مبرهن است اين كه يك بيگانه راه به جايي نخواهد برد....

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در سه شنبه یازدهم تیر 1387 |

تمت. به همین خوشمزگی یک سال دیگر هم نفله شد. دقیقش را بخواهی سه ساعت و نیم پیش، یازدهمین امتحانمان را که متون اسلامی باشد دادیم و خلاص. حالا یعنی در همین لحظه ای که من نشسته ام تو سایت و مهمل می نویسم جشن چایی است در دانشکده. گیرنده های هم نوایی اجتماعی هم شدیدا فعال شده و حاصلش همین ها. در کتابخانه بسیج هم عده ای می روند و عده ای قرار است بیایند. رفتن و آمدن های همیشگی و تهش هیچ. کجایی پارمیدنس؟! بله خلاصه. نشسته ام تو سایت و دارم به آبجی خانوم استادمان فکر می کنم! سوسن شریعتی. نه اینکه به افکارش یا جایگاهش یا قس علی هذا... دارم به اسمش فکر می کنم. خدائی چقدر این سوسن اسم زاغارتیست... سلیقه ادبی استاد این مورد را زه زده... سوسن! اینم شد اسم؟ حالا می شود گذاشت به پای سلیقه زنش... باز هم خدا را شکر این جلال عقیم بود وگرنه خدا می داند سیمین چه اسم هایی روی بچه شان می گذاشت... ولی خب جدای از شوخی دارم دارم فکرمی کنم چرا اینقدر سوسن اسم ضایعیست... شاید به خاطر ترکیب مزخرف دو تا سین باشد و یه واو وسطشان. احتمالا... سوس... یعنی بیشتر مربوط به این باید باشد تا سوسن یا هر چیز دیگری... سوس... سوسک... سوسول... سوسمار... سوسیولوژی... آره پسر هر جوری فکرش را بکنی تو هر کلمه ای بیاید گند می زند... افسوس...   

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در چهارشنبه پنجم تیر 1387 |

”...چنان دور افتاده ايم كه گمان مي بريم رستگاري هم بايد تابعي از اصول دموكراسي باشد كه اگر اكثر مردم آنرا نپذيرند‏، فاقد اعتبار خواهد بود...“

پي نوشت: نويسنده حقيقتا نمي خواهد به دموكراسي گير بدهد‏، خداست كه پرتاب مي كند و ما مي پنداريم كه ماييم.... وگرنه خيلي طبيعي نيست كه وسط امتحانات مجله اي را كتره اي باز كني و بيايد در شرح و توضيح انديشه هاي سيدنا الشهيد به قلم آيوسفعلي و از آن هم يك پاراگراف بخواني همان يكي به دموكراسي گير داده باشد! دست خداست...

پي نوشت دو: در جهان بيني الهي ي نويسنده تنها امتحان قريب الوقوع معارف تاثير نهاده وگرنه ميخ و سنگ و ياسين و... بگذريم از اين كه بالكل فصل امتحانات فصل نزديكي قلوب با خداست... نمازهاي اول وقت... دعا... اي خدايي كه خالق خرسي... ( اگر امتحاناتمان خوب شد آنوقت بقيه اش را هم برايت مي خوانيم كه:) خيلي دوست دارم مرسي.... وگرنه توقع بيجا نداشته باش... مي داني كه...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |

چقدر باید بنویسم؟ خود بگو نادر... به قاعده صفحه هایی که ازت خوانده ام؟ دو سه هزار صفحه خواهد شد... غمگین نیستم... شاید هم باشم... نمی دانم چه حسی است... سخن معروفی است که می گوید مارسل پروست، مجموعه آنچه از او مانده است، هست، نه آنچه می توانست بماند و نمانده. از این لحاظ تو بسیار مانده ای. در بسیاری از لحظه ها و خاطرات... در خانه ای برای شب، در هفت جلد رؤیایی آتش بدون دود. در گالان اوجا... در سولماز اوچی... رب النوع زن! در آلنی آق اویلر، در مارال...در یاشار افسون شده...در قلیچ ترک تاز... در صفحه صفحه آتش بدون دود... من با تو زندگی کرده ام... و حال نمی دانم که رفته ای یا هستی... یادت هست؟... صد صفحه آخر اتحاد بزرگ را که از فرط هیجان راه می رفتم و می خواندم... آه از بار دیگر شهری که دوست می داشتم چیزی نگو... هلیا... مربای بهار نارنج... پیرمرد نشسته بر سنگ...بگذار که فراموشی خاطرات را رقیق کند... بگذار یک عاشقانه آرام را لیست نکنم... بگذار از جاده های آبی سرخ، میر مهنا به سلامت بگذرد... آرام بخواب عمو سیبیلو... آرام بخواب... هر چه هست از دست آن صندلی چرخ دار رها شده ای و از این خیل منفور دکتر ها... خدایان سفیدپوش نکبتی که خود نیز ازشان متنفر بودی. تو مردی در تبعید ابدی بودی و اکنون گسسته ای، زنجیر پاره کرده ای... جشن بگیر... هلهله کن... دست بیفشان و پای بکوب... پاسدار هماره عشق... نادر ابراهیمی عزیز ما.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 |

گاهي مي نشينم يك گوشه اي؛ مثل همين مبل قديمي قهوه اي اتاقم و به گذشته ها مي نگرم. گذشته خودم كه چيزي ندارد، خيلي قبل ترها كه واقعا هيچ چيزي ندارد، به آنجاها فكر مي كنم. به قول يوسف اباذي [اسمش را عجالتا داشته باشيد، بيش تر از اينها ازش خواهيد شنيد. شب دراز است.]: به پانصد سال تاريخ پفيوزي كردنمان، به آن فكر مي كنم. البته حرفش سبك ديگري بود كه اين معنا از آن مستفاد مي شود. به نقل از بازرگان مي گفت كه در اين پانصد سال ما فقط در جنگ تحميلي بود كه پفيوزي نكرديم... در همايش پوپوليسم.حالا. مي نشينم و به دورها، به دره ها، به دوره ها، به آمدن ها و رفتن ها و بالا پايين ها مي انديشم. با آگاهي تاريخي عقيم و تكه تكه ام. به تاريخي كه مثل ورق هاي تقويم برايم بي معنا و صوري شده است. تاريخي كه در آن امام خميني يك روز قبل از نهضت 15 خرداد [كه آغاز كارش بود] مي ميرد!

ماركس مي گفت تنها وجه مشخصه انسان از حيوان، تاريخي بودن انسان است. انسان خودش را در طول تاريخ كش مي دهد. نمي تواند در لحظه زيست كند. به ميزان حيوانيت خودم در نگاه ماركس مي انديشم. به حرف هاي خودم كه بعد دوتا كتاب تاريخ خواندن، گفتم شايد همه اينها تقدير تاريخي باشد، و بعدش چقدر به خودم فحش دادم و اه و پيف كردم و لعنت فرستادم كه همين بود؟ باختي؟ ول دادي؟ تموم؟... آنچه هست يك چيز برايم روشن است و آن اينكه مهم نيست چقدر حرفي كه ميزني پرنفوذ باشد، يا حتا درست باشد، مهم اين است كه... نمي دانم. .. واقعا مهم چيست؟ مهم اينست كه خودت هميشه به حرفت ايمان داشته باشي؟ خب مي شوي متحجر. نداشته باشي؟ زرشك. حرفي كه خودت هم قبولش نداري... يك چيزي هست اسمش را مي گذارم ايمان به اقتضاي زمان. نه قشنگ است نه به دل مي چسبد... ولي خب شايد بد چيزي نباشد.

صلاح الدين ايوبي را كه مي شناسي... وقتي فهميد بيت المقدس را مسيحيان گرفته اند، خنده را بر خودش حرام كرد و تا چند سال بعدش كه بيت المقدس را فتح كرد، حتا لبخند نزد! در ساحل مديترانه كه سربازانش را از كشتي پياده كرد، دستور داد همه كشتي ها را آتش بزنند، بعد ميان سوختن كشتي ها، دستش را به سمت بيت المقدس دراز كرد و رو به سپاهيانش گفت: يك راه و فقط همين يك راه وجود دارد. يا بيت المقدس را فتح مي كنيد و يا كشته مي شويد...

اين را مي گويم ايمان به اقتضاي زمان. به نظرم گاهي براي برون رفت از خمودگي و نااميدي زندگي، بايد به صورتي انتخابي، به چيزي ايمان آورد..........

د نمي شود كه! هي مي خواهم حرف هاي قشنگ قشنگ بزنم... خب جور در نمي آيد. قرار است ايمان بياوري... چغندر كه نمي كاري... ايمان موقتي آخر يعني چه؟ ... لا اله الا الله. ول كن.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 |
چند روز پیش صحبتکی می کردیم با یکی از بچه ها. داغ کرده بود از هژمونی استیلاطلب یک صدایی که که چنگالهای استبدادش را در ذهن و تن ما فرو کرده و آه می کشید از اجبار به زندگی در چنین ستمگاه بد قواره ای. پس از چندی گرفتیم که از این لیبرال های بنیادگراست و خب ما هم که بنیاد گرای لیبرال و معنا را افاقه نمی کند میزان القای تفاوت پنهان در ضرب المثل آبمان به یک جو نمی رفت. ولی بهر حال گوش می کردم که یک جا گفت: مرده شور این مردم احمق را ببرند که نمی فهمند دموکراسی را! گفتم: ببین برادر، توی این دنیا همه چیز بازیه. هر کسی که داره تو این دنیا زندگی می کنه به دلخواه وارد بعضی بازی ها می شود و بعضی را کنار می گذارد. ولی یک چیز هست. وقتی وارد یک بازی می شوی، به این معنی است که قواعد بازی را پذیرفته ای. بفهم. قواعد بازی را باید پذیرفت! این قواعد همانطور که موجب بردن یک عده می شوند، موجب باخت دسته ای هم می شوند. می دانی کار کجا خراب می شود؟ که دسته بازنده به جای اینکه از دست خودش شاکی شود، به قواعد فحش دهد. حالا چه ربطی داشت؟ عرض می کنم. دموکراسی هم یکی از بازی های فراوان زندگی است. قاعده اولش هم اینست که مردم هر چه بخواهند می توانند انتخاب کنند. من نه دلداده دموکراسی ام نه دلگیر از آن اما هر چه هست می دانم که نمی شود هم معتقد به حماقت مردم بود و هم دموکراسی خواه! اگر زیر پرچم دموکراسی سینه می زنی دیگر نق بی شعوری مردم را نزن. لیبرال بنیادگرا نباش.

پی نوشت: این قاعده بازی، این روزها افتاده است سر زبانم، با هر که و از هر چه صحبتی می شود، لابه لا یک جوری می چپانمش و تازه رسیده ام به اینکه بد مصب عجب انعطاف پذیر است. همه جا به کار می آید. کلی هم کلاس دارد.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 |
 ...

1. مادربزرگ مادری ما، همه زندگی ما، « زهرا»،

الف قامت تو را شکستند و زان پس...

« زهر» شد، همه هستی مان.

2. نبودی و ما نیز هیچ گاه به دنبال یافتنت نرفتیم و خودسرانه به پلشتی خویش ماواندیم و وجودمان همه «بوی یأس» شد که دیگر « بوی یاس» را دیر گاهی بود که از ذهن و زبان شسته بودیم.

3.مسیح را حواریون گفتند: ( تو مادر بزرگ ما هستی و ما هیچ قصه ای از تو نشنیده ایم، یا نخواسته ایم بشنویم، بگذار لا اقل قصه ای ما بگوییم در حد وسع کودکانه خودمان...) از خدای خود بخواه کز نزد خود طعامی ما را فرو فرستد. مسیح خجلت زده و شرمگین، خواست یاران را به خدای بازنمود. خداوند فرمود: یارانت را بگوی گر زین طعام تناول کنند و باز سر به عصیان بردارند، دیگر راهی به آمرزش نخواهند یافت... مسیح زمزمه کرد: بندگان تو اند، باز بسته به رحمتت. خواهی ببخش، خواهی بسوزان...

مادر بزرگ، مادر بزرگ مادری ما، زهرا، ما نوادگان تو ایم... باز بسته به لطفت... چه بخواهی چه نخواهی که راه دیگری نیافته ایم. گفتند در برابر کور، حجاب بر رخ کشیدی، ما کور، خود می دانیم، ولی هر چه باشد....

چه بگویم؟

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 |

آق رضا، آق رضای امیر خانی نویسنده نسل ما!

کتابت را تا سجده واجبه صفحه 469، خواندیم. هر کاری هم کردیم حس خواندن ده صفحه آخرش نبود. شاید هیچ وقت هم نخوانیمش. معلوم است که هیچ اتفاق خاصی نمی افتد. زمان که تمام نمی شود. انتها ندارد. مرثیه زیستن ما هم. چرا خودمان را با تمام کردنش ناراحت کنیم. ولی آق رضا، نمی دانی و نمی دانم که بعد چند کتاب و مقاله و نوشته بود که دوباره نثر تو به چنان اوجی رساندمان. آق رضا، ما رمانت را خوانده بودیم حتا بعد از خواندن با آنکه با توجه به قیمتش خریدنش مکروه بود، خریدیمش. آخر تو برای ما عزیزی. تو هم نسل مایی. ما برایت کم نمی گذاریم. تو خوب می فهمی نسلی را که خوب یاد گرفته است بمیرد ولی ناچار به زندگی شده است. البته نه این که خیلی چیز تحفه ای باشیم ها، نه. ما، در تاریخ ذیل غربمان، در تقدیر تاریخی محتوممان، در شبانه روز فلسفه تاریخ بورژوایی مان، دوره چندی پیش غرب نصیبمان شده است. دوره عصیان های پیاپی. دوره روایت های متکثر و پاره و پاره. دوره تخریب روایت. دوره ای که نویسنده و مخاطب هر دو دست به دست هم می دهند تا اثر را از بین ببرند. و تو آق رضای امیر خانی! نویسنده نسل مایی. همان گونه که محسن نامجو خواننده نسل ماست و ابراهیم فیاض، متفکر نسل ماست. چه بسیار شباهت ها که می توان یافت بین شما سه تا. و بین شما و ما. هر سه شلخته. هر سه شالوده شکن. هر سه تحت مسخره حرفه ای ها. هر سه موقت. گذرا. پاره پاره. پر عجله. غمگین. خندان. عزیز....

آق رضا، نسل ما، نسل سطر است و سطح. نسل بی حوصله. نسل معطل. نسل ایستاده پشت چراغ های سبز. نسلی که هدیه ازدواجش کفن است. تو گفتی هدیه ازدواج ولی ما خود می دانیم که هدیه تولدش هم کفن است. قنداقش هم کفن است. نسل ما برای مردن زندگی می کند. نسل ما نسل نبودن است. یاد مرگ جزء لینفک لحظه لحظه زندگی اش است. نسل ما زنده به مرگ است که همه زندگی برایش فرو ریخته است. بلند پرواز نیست. آینده ای نمی خواهد. به دنبال چیزی نیست. چیزی هم برای از دست دادن ندارد. نسل پوک اسیر لحظه. نسلی برای مصرف، لذت، فراموشی، بیخیالی...

می دانی آق رضا، مارکس و دورکیم را که می شناسی، این دو تا دو تلقی بر عکس از جامعه دارند. دورکیم می گوید جامعه یک کل واحد است که وقتی در گیر تضاد و چند تکه گی و آنومی شود، در حال نابودی است ولی مارکس در عمق آنومی، در گیر و دار تضاد ها و ستیزه ها، تشکیل جامعه را نوید می دهد. از نظر مارکس جامعه به تضاد زنده است. حالا غرض این که ما آخرش نفهمیدم روانشناسی مارکسیستی هم داریم یا نه، ولی در درون همه ما، یک جامعه مارکسی نفهفته است. مملو از ستیزه و نفرت و مبارزه. مبارزه بی پایان تکه های مدرن و تکه های سنتی. نسل جنگ هر کس با خودش. نسل جنگ های تن به تن. ما نسل دو تکه ایم و از این رو عاشق جنگ. ما جنگ را دوست داریم نه برای کشتن یا کشته شدن یا پیروزی یا شکست. ما زنده ایم به جنگ. این سرنوشت محتوم ماست. نسل ما برای هدف نمی جنگد برای سنت هم برای مدرنیته هم برای افتخار هم برای تحقیر هم برای وطن هم... که نسل ما بی وطن است. که نسل ما برای وتن می جنگد.

نسل ما سوالی ندارد. جوابی هم. نسل ما سوال ها و جواب ها را می شنود. شنیدن پیشه است. آنقدر که دیگر توانایی تصمیم گرفتن ندارد و خاموش و بی نوا در راه بی پایان سرگشتی خود زیر لب زمزمه می کند (گرچه می خواهد با بلند ترین نعره هایش فریاد بکشد...) که: از تهی سرشار/ جویبار لحظه ها... نسل ما نسل دایره المعارف است. نسل هایکو. اگر علم بخواند حوصله بیش از یک صفحه خواندن ندارد و اگر شعر بخواند بیشتر از بیست هجا نمی شود. فعل و آرایه و ربط و موقوف المعانی و این قرتی بازی ها را که حرفش را نزن. نسل ما نسل قصیده و مثنوی نیست... حتا غزل را سالهاست از یاد برده است... تک بیت. فوقش دو بیتی. همان گونه که سعید. همان گونه که امیر. همان گونه که من...

نسل ما نسل نهیلیست های کوچولوی عربده کش است و تو...

آق رضا، آق رضای امیرخانی، نویسنده نسل مایی. نویسنده بیوتن.      

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 |

1. آن زمان ها كه ما بچه بوديم و نامجو هم، عصار مي شنيديم و يكي از شعرهايش بسيار باب طبعمان بود و علي الخصوص يكي از بيت هاي آن شعر كه: با خودم گفتم تو عاشق نيستي/ آگه از سر شقايق نيستي/. اين را بگذار باشد. بعدتر ها سر از آويني خواندن در آورده بوديم و مقالكي مي خوانديم از سيد كه: اي بلبل عاشق؛ جز براي شقايق ها مخوان! در شرح و توضيح و تحسين مهاجر حاتمي كيا و خيلي حرف ها و گفت هاي ديگر كه همگي خاطره هايي پر ارزش و دلپسند بودند و اشتراكشان «شقايق». شقايق نمادي از معصوميت و پاكي و زيبايي مطلق بود و هيچ گوشه اي از شخصيتش لنگ نمي زد.

2. تا اينكه دو سه روز پيش در راستاي به روز كردن و تكميل اطلاعات مواد مخدريمان، فهميديم كه همين گل نازنينمان هم داراي درصد بالايي از مورفين است و خيلي جاها به عنوان مخدر استفاده مي شود و در همين ايران هم در زمان هاشمي قرار بوده به عنوان داروي ترك اعتياد مورد استفاده قرار گيرد. چيزي مثل متادون قبلي و شربت ترياك فعلي.

3. دو حالت دارد. يا بايد تصورمان از گل شقايق بشود چيزي مثل گل خشخاش، كه نمي چسبد. يعني در واقع نمي شود گفت اي بلبل عاشق جز براي خشخاش ها مخوان! يا اينكه دست از اين بچه مثبت بازي ها برداريم و مخدر بودن را يكي از مزايا بدانيم و به جمع ارزش هاي شقايق اين يكي را هم بيفزاييم. در هر دو حالت، گلمان هم به قول همشهريان معزز «پچل» شد. خيالي نيست.

پي نوشت: تورم چه كرده! كراك كيلويي شانزده ميليون تومان!

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 |
 

22666999966677748277744466  3377774483322,24433  9993355  27776266427772  2233 3666,669992  2623266  277778.

 

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 |