تبليغاتX
اینجا؛پانصد متری دیر مغان

امروز، توی پیاده رو، معلم عربی سوم دبیرستان‌مان را دیدم. از فاصله‌ی نسبتن دوری هم شناختمش و فرصت داشتم تا به ذهنم اجازه بدهم که خاطرات مربوط به کلاسش را به یاد آورد... پررنگ‌ترینش روزی بود که سر کلاس مزه پراند و همه‌ی بچه‌های کلاس، با هم دیگه پا شدیم کاپشن‌هامون رو پوشیدیم... بعد یادم آمد که نمره‌ی مستمرم را صفر رد کرده بود به خاطر ایجاد ناآرامی در کلاس... بعد که دم دفتر، باهاش دهن به دهن شدم... بعدش روز آخر که زد توی کله‌ی اون هم‌کلاسیمون که کله‌اش را تیغ کشیده بود... بعدش روزی که از سعید پرسید، چی داری می‌خونی و سعید خیلی آرام «روی ماه خداوند را ببوس» من را گرفت بالا و شروع کرد توضیح دادن که روی ماه خداوند را ببوس که مصطفی مستور نویسنده‌شه و در مورد یک آدمیه به اسم یونس که به خدا... و یارو قاطی کرد و... دیگر کم‌کم خاطرات کم‌رنگی می‌آمد و می‌رفت... شعری که برایش ساخته بودیم و داشتیم می‌خوانیدیم که آمد سر کلاس...

احتمال بسیار ضعیفی داشت که بشناسدم... یک لحظه به ذهنم رسید که بروم ازش حلالیت بطلبم به خاطر فحش‌ها و چیزهایی که پشت سرش بهش داده بودم... بعد با خودم فکر کردم یک جورهای نامردی است.. چون اگر بفهمد چه چیزهایی پشت سرش می‌گفتیم، هیچ وقت حلالم نمی‌کند... گفتم خب، می‌روم سلام می‌کنم و همین... دیدم آن هم نمی‌صرفد. چون احتمالن بعدش می‌پرسد کدام مدرسه بودی و بعدش می‌گوید حالا داری چی می‌خونی... احتمالش زیاد بود که آخرش دوباره برسیم به این سؤال همیشگی که خب حالا که جامعه شناسی می‌خونی جامعه‌ی ایران چه‌طوریه؟ و دوباره تو مجبور شوی این جمله‌ی مسخره‌ات را که تا حالا هزار بار در چنین مواقعی به کار برده‌ای دوباره بگویی که از یک جامعه‌شناس هیچ‌وقت چندتا سؤال را نباید پرسید: اول این که چه کاره می‌شود، دوم اینکه جامعه ایران چه طوری است، سوم اینکه توی جامعه شناسی چی میخونن... لحن مؤدب حرف زدنش که یادم می‌آمد، مشمئز می‌شدم. هر طوری فکرش را می‌کردم در طول آن یک‌سال هیچ‌چیزی که پشیزی به درد بخورد یادم نداده بود... حق معلمی هم به گردنم نداشت... اصلن حوصله‌اش را هم نداشتم در این سگ‌پزان تابستان...اصلن ندیده بودمش بهتر بود... از کنار هم رد شدیم.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 |

پروژه‌ی این انتخابات هم در حال بسته شدن است. با رویداد‌ها و عملکردهایی که احتمالن چندین و چند سال بر سرشان بحث خواهد شد. شائبه‌ی تقلب برای آنها که وجود نداشت، که هیچ، برای آن‌ها هم که وجود داشت، بعید است در هیچ حالتی حل شود. کم‌رنگ می‌شود و به صورت خاطره‌ای ته‌نشست می‌کند.این خصلت همه‌ی ماست که اصولن هیچگاه نظرمان عوض نمی‌شود و هر کس هم نظرش عوض شود، کم‌مایه و احتمالن ترسو و جوگیر و گمراه و... می‌دانیمش. امکان ابطال انتخابات هم در حد صفر است. حال باید نشست و آن‌چه رخ داده است نگریست.

بسیاری، اعتراضات و تظاهرات و دزد و پلیس‌های انصافن جذاب این چند مدت را به روزهای اول انقلاب تشبیه کرده‌اند. چنین نمی‌دانم. همه‌ی انقلاب تظاهرات و شعار و اعتراض نبود. ایمان و افق‌های تازه و ایدئولوژی مبارزه هم بود. و به همین خاطر می‌توانست در برابر گلوله و کشته شدن و شکنجه دیدن مقاومت کند. این اعتراضات دچار کمبود بار فکری و مطالبه بود. بی انصافی است اگر بگویم نوعی سرگرمی بی‌هدف تابستانی جدید، اما آن‌قدرها هم جدی نبود. بلکه بیشتر مانند همه‌ی اعمال نسل ما، بی هنجار و ترسناک و بی‌کله بود.

اکثریت قشر حاضر در این تجمعات را کسانی تشکیل می‌دادند که «نسل سوم انقلاب» و هم‌نسلان من‌اند. این تجمعات اولین یا از اولین نقاطی بود که این نسل خودش را به رخ این جامعه کشید و برای اثبات خودش عربده زد. نسلی که نه انقلابی دیده است، نه مزه‌ی جنگ پای دندانش است و نه برای امامی خون داده است. نسلی که تنها «روایت» شنیده از دلیرمردی‌های پدرانش و در خود تحقیر شده. روز و شب به کلیشه‌ترین و هجوترین صورت‌ها، برایش از روزها و آرمان‌های انقلاب گفته‌اند و از خون‌ها و ایمان‌های جنگ و از امام. روایت‌هایی کلی و یابس که نمی‌توان ردشان کرد، اما در ته دل، انزجار آفریده‌اند. ناشی از بچگی و بلاهتی که اصحاب فرهنگ همیشه برای نسل ما مفروض گرفته‌اند. اندک روایت‌سازی‌های قدرتمند هم شده‌است آژانش و حاج کاظم، که در قصه‌اش، نسل ما، همگی جزء آن آدم ترسوهایی هستیم که حاجی در آژانس گروگان گرفته. ما نه دل و جگر حاج کاظم را داریم، نه خاطرات تکان دهنده‌ی دوران جنگش را که دم به دم flash back بشویم بهشان، نه حتا فاطمه‌ای که برایش درد دل کنیم. ما، «گالم»‌های بدبخت نحیفی هستیم که دیر دنیا آمده‌ایم. و در تمام عمرمان با چشمان از حدقه بیرون جسته، دعوای آدم‌ها را دیده‌ایم و هنوز که هنوز است نمی‌دانیم ارباب مهربان است یا بهمان دروغ گفته. هیچ کس طرف ما نیست و مثل درختان وحشی، خودمان رشد کرده‌ایم. نسلی که به طور توأمان درخور ترحم و تنفر است.

برایش مدرسه ساخته‌اند، کلاس هوا کرده‌اند، نیمکت فراهم دیده‌اند، ولی چیزی درسش نداده‌اند. بار محتوایی و انگیزشی آموزش و پرورشش از لجن کمتر بوده‌است و کسی برایش رمان ننوشته، شعر نسروده، فیلم نساخته، حتا سخنرانی نکرده. مطهری و شریعتی نداشته و در رویکردی متناقض‌گونه، هم می‌بایست حافظ انقلابی بودن باشد و هم تلاشگر آبادی و سازندگی. بزرگترین افتخاراتش شده رتبه‌ی کنکور و المپیاد و شاگرد اولی دانشگاه. نسل نازپرورده‌ی متوهمی که در خیالش خودش را جای پدرانش می‌گذارد و خشتک شاه‌ها را می‌کشد روی سرشان و در واقعیت روز و شبش جلوی بازی‌های کامپیوتر و سریال‌ها و سرگرمی‌ها و احتمالن دوست دختر _یا پسر_هایش سپری می‌شود. این اولین ظهور نسل بی هنجار من بود در تلاش برای کسب جایی زیر آفتاب این سرزمین. اولین حمله دسته ملخ ها. ببینیم که متولیان این کشور بالاخره متوجه می‌شوند که باید این نسل را جدی گرفت و درباره‌شان تأمل کرد یا نه.   

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در پنجشنبه چهارم تیر 1388 |

سید حسین، من بودم، از همان اولش. توی قلب همه دعواها. چنانکه تو. من می فهمم بعد این همه کتک و فحش خوردن و سگ دو زدن و زد و بند برای آزاد کردن دانشجوها و این همه تحقیر شدن و زجر کشیدن، وقتی پشت سرت می گویند که رفته ای بین دانشجوها، که اسم بدهی به اطلاعات، چه حسی همه وجود آدم را فرا می گیرد. نمی دانم سید حسین. مغزم قفل کرده. بغضی که توی گلویت جمع شده بود وقتی از پردیس مرکزی می گفتی که ریخته اند و بچه ها را زده اند، از یادم نمی رود. حسرتت را با همه سلول هایم حس می کنم. سید حسین چه می شود گفت؟ شاید بودن ما تنیده شده است به این تنهایی بی امان که تا مغز استخوان آدم را می گزد. تنهایی ماندن میان دو مرز. تعلیق و سراسیمگی طاقت فرسایی که روح آدمی را شکنجه می کند. می گویند شکست، پل پیروزی است. ولی تکه بعدیش را نمی گویند که لاجرم عده ی پیمانکار پل سازی اند. همیشه آن وسطند. از هر طرف که خراب بشود، اولین گروهی اند که می ریزند توی دره. چه بگویم سید؟ بگذار بگذرد. بگذار در دانشکده بگویند که شرفمان را زیر خاک کرده ایم و در کوی بگویند که چهار سال توی دانشگاه چه گهی خورده اید بی غیرت ها... بگذار بگذرد. این روزها خوب می فهمم که وقنی امام با بغض می گفت که اسلام اینقدر که از روحانیان متحجر ضربه دیده از هیچ کس ندیده یعنی چه...  

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 |
آغاز سال ۱۹۸۴ جمهوري اسلامي ايران.
نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 |

انتخابات ریاست جمهوری این دوره از لحاظ‌هایی برای من تازگی داشت. اولن که این دوره دانشجو بودم. بالاخره دانشجو هم که می‌دانی که... رسالتی برای خود دارد و اینا. دومن هم که تهران بودم. سومن هم که به قول پایتخت نشین‌ها هم این دوره شهر التهاب و تحرک عجیبی داشته است نسبت به دوره‌های قبل. چهارمن و پنجمن‌شم زیاد جدی نیست که توضیحشان نمی‌دهم. حالا. در این هفته زیاد دور و بر ول گشته‌ایم. از پارک وی بگیر تا میدان خراسان تا تجمع حامیان احمدی نژاد تا زنجیره سبز امید ولیعصر و...و «علاف الرای» بودنم، اجازه می داد که در قامت یک سیب زمینی تمام عیار، به ظهور نیروهای اجتماعی به عنوان یک دانشجوی جامعه شناسی بنگرم و بایاس هم نداشته باشم و انسان شناس هم نبوده‌ام که نیازی به مشاهده مشارکتی باشد و کارم از لحاظ نظری مشکل داشته باشد.

القصه، مناظره کروبی/ موسوی را مثل اکثر مناظره های دیگر، توی مسجد کوی دیدم. میان صدای جیغ و سر و صدا و فحش و تشویق و... مناظره که تمام شد، به اتفاق دوستی از مسجد بیرون آمدیم که ناگهان متوجه شدیم، جنبش دانشجویی در کوی با فریاد اعتراض«یار دبستانی من» به راه افتاده و ملت دست‌افشان و پای‌کوبان پوسترهای جناب کروبی و موسوی را سر دست علم کرده‌اند و بی محابا به سوی کوی پزشکی می‌روند. اینجاست که شما ناگهان نجوایی از درونتان می‌شنوید که مگه تو دانشجو نیستی؟ پس اعتراض کن! ذلت نپذیر! میخواهی درباره بروی بشینی توی اتاق با این آقای ح. ر. ازغدی مناظره را تحلیل کنی؟ مگر نمی‌فهمی که تئوری محض پایه‌های هیچ دیکتاتوری را به لرزه در‌نمی‌آورد! اینجاست نقطه‌ی شروع! با بدنت حرف بزن تا هژمونی خفه‌ات نکرده. این است که راه میوفتی به سمت کوی پزشکی. و خیل سرکش دانشجویان آزادیخواه را که به در کوی پزشکی می‌رسند و با خوشه‌های خشم خود «در» آنجا را چنان که علی، در خیبر را، از جا برمی‌کنند و گوشه‌ای می‌افکنند و تو فقط مانده‌ای چرا این نگهبان‌ها با این خرسندی دست‌هاشان را کرده‌اند توی جیبشان و به ملت می‌خندند. انگار «شو» می‌بینند. به خود می‌گویی زور هیچگاه قدرت توده‌ها را باور نداشته... به جهنم. می‌روی وسط کوی پزشکی و این دانشجویان بی‌همه‌چیز پزشکی را می‌بینی که با کتاب‌های دستشان آمده‌اند بیرون و به این سیل خروشان چون روبهان پست، پوزخند می‌زنند. بگذار بزنند... دکترها به همه‌ی آدم ها به چشم یک طعمه نیمه‌جان نگاه می‌کنند... از در کوی پزشکی می‌ریزید توی خیابان امیرآباد و خیابان مثل رگ قلب پیرمردی، بند می‌آید. شعارها با قدرت گفته می‌‌شود و این فوران اعتراض و جوشش، به سمت پایین راه می‌افتد. البته اول فکر می‌کنی که سر چهارراه می‌ایستند و به فرایند دموکراتیک اعتراض می‌پردازند اما جمعیت به نظر می‌رسد که بیخیال نمی‌شود. تیغ‌ها در دست زنگیان مست افتاده است انگار...

این وسط یکی از بچه‌های دانشکده را پیدا می‌کنی و شروع می‌کنی حرف زدن و همراهی با جنبش دانشجویی ادامه دارد که ناگهان چشم به قامت خود می‌اندازی و می‌بینی که رسیده‌ای جلوی پارک لاله و یک لباس خواب خسته‌ی ضایع با یک فقره زیر شلواری و یک جفت دمپایی سفید پاره‌ پوره تنت است و رفیقت هم با دو تا لنگ راست دمپایی یکی طوسی و دیگری قهوه‌ای به پایش، و به همچنین یک زیر شلوار ورزشی عهد کنستانتین. و اینجاست که اندک اندک برایت می‌افتد که خب وسط شهری و سر و کله‌ی همه‌ی مردم شهر از زن‌ها و بچه‌ها و پیر و جوان دارد پیدا می‌شود و اندک اندک جنبش دانشجویی دارد تبدیل می‌شود به جنبش مردمی. و بدبختی اینکه دیگر نمی‌شود تنهایی برگشت. پس باید جلو رفت... میان توده ها. ولی خب... به دلیل ریختت ترجیح می‌دهی بروی وسط جمعیت و جمعیت به سمت میدان ولیعصر روان است... که ناگهان جلوی وزارت کشور، گرد هم می‌آید و با تمام توان خود فریاد می‌کشد«توپ، تانک، بسیجی،دیگر اثر ندارد...» و باید درست در مرکز این ولوله باشی و پاره شدن بنرهای احمدی نژاد زیر خشم جنبش را دیده ‌باشی و لگدهایی که به آن موتوری بدبخت حواله شد و اصلن یک چیزی می‌گویم... باید جای من باشی تا بفهمی قدرت توده چقدر است. مخصوصن اگر تو یک نفر باشی...تا بیایی توضیح دهی که نزدیکی تئوریک تو لزومن به نزدیکی سیاسی نکشیده‌است و خودت نمی‌دانم فلانو... چه می‌گویی؟ و آب دهانت خشک می‌شود و قصه جالب تر خواهد شد که دو سه تا از دوستان مستقل کروبی‌چی دانشکده را هم آنجا ببینی و بدتر اینکه آن‌ها هم تو را ببینند و بدجور بشناسند هم!... ولی خب... به خیر می‌گذرد. گدازه‌ی اعتراض جاری می‌شود به سوی میدان ولیعصر و از میدان ولیعصر میفهمی که خب... کمابیش یکی یکی دخترهای دانشکده را هم زیارت می‌کنی و با آن وضعیت و در آن موقعیت. و آن‌وقت دیگر چگونه بخواهی حصن بنیادگرایی‌ات باقی بماند و نوادگی چنگیزت. نواده چنگیز که سهل است خود چنگر را هم هرکس با پیژامه وسط میدان ولیعصر ساعت 3 شب ببیند، که همراه رفیقش مثل گنگ خوابدیده راه افتاده و دوره می گردد، به خودش که هیچ، به تاریخ هم شک می‌کند. بالاخره... جنبش سر می‌گذارد توی بلوار کشاورز و می رسد به کارگر و بالا می‌آید و تا به چهارراه جلال برسد، دیگر نای نفس کشیدن نخواهد داشت بعد از سه ساعت و اندی پیاده روی و نعره کشی. به کوی که برسی، جنبش شده است لشکر شکست‌خورده ای که می توانی برای بخش «جنبش» نمایشگاه «ما هنوز خسته ایم»، دعوتش کنی.(علماء دانند!) اما هر چه باشد تو وظیفه‌ی دانشجویی خودت را در قبال زورگویان پشمینه‌پوش و پشمینه‌روی، انجام داده‌ای و پلیس هم محلت نگذاشته وگرنه تا آخرین قطره خون باهاش درگیر می شدی... بله... پلیس هم فهمیده است... به پیش تا قله‌های کلیمانجارو.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |

بوی خون و لجن به هم آمیخته است... روزگاری یکی از اساتیدمان میگفت احمدی نژاد دارد به مرزهای یک رهبر کاریزما می رسد. در طول این مناظرات هم هر روز احساس می کنم احمدی نژاد دارد به چیز عجیبی تبدیل می شود. یک لویاتان. که اگر پیروز شود و با رای قاطعی هم، دیگر جایی برای نفس کشیدن هیچ کس باقی نخواهد گذاشت. خوشا به حال آنان که سراپا مدحش خواهند کرد و بدا به آنها که چشم چپ به آستانش بیاندازند.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 |

 حضرت شيرازي بدان و آگاه باش که وقتي آدمي براي شروع به کاري در زمينه ي سياست، شروع به چون و چرا کرد، پيدا است که اين کاره نيست و بهتر است برود درس ش را بخواند. اين به خصوص در مملکت ما صادق تر است که سياست پدر و مادر ندارد و يا تفنن خواص است براي رسيدن به قدرت و ثروت - و من و تو هيچ کدام اين کاره نبوده ايم و نيستيم- يا مشغله ي سنين جواني است تا فراموش کني که متن فريادت، مثلا اين هم مي تواند باشد که چرا من از يک پدر و مادر ژاپني در آمريکا به دنيا نيامده ام...يادت هست نوشته بودي ما دنبال پيغمبر و امام معصوم نمي گرديم؟...اما من از همان اول دنبال معصوم مي گشته ام. آخر اين عصمت تنها چيزي بوده که هميشه کم ش داشته ام. من از همان سال 32 فهميدم که در اين دنياي سياست، دنبال هرچه بگردي عيبي ندارد؛ اگر قرار باشد در چنين دنيايي، دنبال اين عصمت بگردي، بسيار احمقي. به اين علت بوده است که سياست را رها کرده ام.

اینها دو تکه از پاسخی است که جلال آل احمد به نامه ی یکی از شاگردانش ـ اصغر شیرازی ـ داده است. به نقل از سایت حضرت دکتر جوادی.

پی نوشت: ۴ سال پیش، نباید انکار کنم که شور و شوقی برای انتخابات ریاست جمهوری داشتم. امسال اما با آنکه چند روزی بیشتر تا انتخابات نمانده، هیچ علاقه ی خاصی به فضای انتخابات ندارم. و مرتب از خودم می پرسم که واقعن چطور آدم ها می توانند به یک کاندیدای ریاست جمهوری عشق بورزند... با دیدنش حال کنند... از حرفهایش سر ذوق بیایند... برایش شعر بگویند... از دست مخالفینش عصبانی شوند و... در یک کلام در مورد یک آدم سیاسی به یقین برسند؟ ترجیح می دهم حرف کچویان را بپذیرم که سیاست سطحی ترین و عینی ترین رویه اجتماع است و به همین دلیل شوق انگیز و احمقانه. باید انتخاب کرد دیگر. بدی میان بدتر ها... و ترجیح می دهم که مثل همیشه با احمد دور دانشکده قدم بزنیم و از آشوب در طرح مسئله  بگوییم و سیاست زدگی. از عصر سلطنت الدهماء. حتا اگر به خاطر سرباز زدن از خرد جمعی، نواده چنگیز بخوانندمان. 

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 |

اسم «رضا کاوه» برایم آشناست. نمی‌دانم کجا دیده‌امش ولی می‌دانم آشناست. حالا یا منتقد است یا نویسنده یا روزنامه نگار یا یک همچه چیزهایی. اگر هم نیست اسمش می خورد که باشد. بر هر رو، از روی یکی از کامنت های وبلاگ حضرت میرشکاک پیدایش کرده‌ام. انصافن خوش قلم است و نوشته اش بوی تازه کاری و چرندی نمی‌دهد. یک قسمتی دارد در آن وبلاگ به نام لاطائلات، به سبکی قدیمی است و در حال و روز ما. دو تایش بدجوری به دلم نشسته. آرایش نیروهای دور و برم است انگار.

1- بر بشر هر لحظه، نظر او هست و اين نظر محيط وجود بشر و نبات و جماد است اما به غلو "نظر ناكردگان" نيز هستند؛

آنانكه مي‌دانند كه نظر او هميشه و همه جا و بر همه چيز هست اما سر به طغيان مي‌كشند. نادانستگان را حرجي نيست اما اين قوم مستوجب اشد شدائدند.

«نظر ناكرده» رنج دوري مي‌داند و دوري مي‌گزيند. «نظر ناكرده» قاعده بازي مي‌داند از آن سر باز مي‌زند. نظر ناكرده را نسيان، رهايي است اما به دام تذكري كه آگاهي نمي‌آورد، گرفتار است. تذكري كه آگاهي نمي‌اورد فرار مي‌اورد و او را كه فرار ممكن نيست پس اين قوم رنج دنيا به عذاب عقبي چه آسان مي‌خرند.

اسفل السافليان جمله نظرناكردگانند. اين قوم چون كه نسيان ندارند مبتلاياني هستند كه از بيهوشي حين جراحي بي‌نصيبند. رنج دوري و رنج آنچه عدم نسيان است وآگاهي نيست دنيا را به كام اين قوم تلخ‌تر از ترياك مي‌نمايد و جزاي وعده شده اميدشان را نااميد.

چون اين شود اين قوم هيچ ندارند جز آرزوي عدم، دريغ و هزار دريغ از وجود.

ابتلاي بي نسياني مر اين قوم بزه پيشه را لذت دنيا برد اما عذاب عقبي مي‌افزايد. دوزخ را جايي هست كه اين قوم را شايد؟

2- قوم اسفل‌السافلين مشتاق‌ترين مردمانند به فراموشي؛ پيش از اين در مدحت نسيان چه بسيار كه گفته‌ام اما نسيان راز خروش اين قوم است.

اسفل‌السافليان جملگي جيره‌خواران زبان خودند. اي بسا كه «سوراخ ديوار» را بهانة گفتن سازند و فصلي مفصل در باب عشق به سوراخ ديوار يا شكوه از تنگي يا گشاديش به زبان ساده يا مقلق، كهن يا نو و به تفصيل بخوانند و بنگارند. اين قوم همه يادآوري‌ها را آنقدر مي‌گويند و مي‌نويسند كه موضوع بالكل از فرط تظاهر پنهان شود.

گفتن و نوشتن بسيار، مفر ايشان است از يادآوري به فراموشي؛ از اين روست كه بسيار و بي‌مهابا مي‌گويند و مي‌گويند و مي‌گويند اما در گفتنِ بسيار، چيزي پنهان نمي‌ماند.

از اين رو اين قوم سري ندارند حتي «گفتن براي فراموشي» ايشان هم رازي ناگفته نيست زيركان اين قوم اما در گفتن پريشاني پيشه مي‌سازند تا با با گل‌آلود كردن آب، راه تشخيص نماند. اينگونه است كه اين قوم، پريشان و متناقض مي‌گويند و مي‌نويسند.

پی: اسم و آدرس وبلاگ را نمی‌زنم که بشود سرقت ادبی، حالشو ببریم. شاید حالا بعدن لینکش کردم. دیگر اینکه خواننده‌ی ناگوسفند خود جان کلام خواهد ستاند به لطف خداوندگار سبحان و این کپی‌کاری سخیف بر نویسنده خواهد بخشید به بزرگواری خود.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 |
 ...

1- مادر بزرگ مادری ما، همه‌ی زندگی ما...

آموخته‌اندمان در کتاب‌های زبان فارسی‌مان که: «را» نشانه مفعول است. نقش نمای مفعول گمانم نامش نهاده‌اند. مفعول هم می‌دانید، چیزی یا کسی است که کاری رویش انجام شده یا وضعی برایش مترتب آمده. مادر بزرگ مادری ما، همه‌ی هستی ما، مگر این جهان با تو چه کار داشت که از لمحه‌ی اولین نامیدن نام مبارکت، این‌گونه «را» به پهلوی «زهرا» نشسته است؟

2- به تحقیق علمی ثابت کرده‌ایم. با همین روش تحقیقی که فردا امتحانش را داریم. هر دو طرفش را. یادتان هست پسرک را با سبیل‌های تیغ تیغی و صدای زنگ‌دارش؟ در آن شب قطار. فوق تخصص مغز و اعصاب بود. یادتان هست؟ او گفت‌مان. گفت تحریک اعصاب پوششی! غیر از این است؟ آن‌ط‌رفش را هم که خوانده بودیم. روی آن موش‌ها که دم‌شان را قطع می‌کردند. ابترها. همان واژه‌ی پایانی سوره‌تان. تا بیست و هفت نسل! دیدید که... باز هم همه شان دم داشتند...اما... اما بین خودمان بماند مادر بزرگ، دلیل موجه خویشاوندی ما، هنوز که هنوز است، همان‌ست که پیشترها، خیلی پیشترها نوشته شده بود... هزار و چهارصد سال گذشته است و ، هنوز که هنوز است، دست به پهلو‌هایمان نمی‌توان زد... زخم تو به DNA ما که چه بگویم، به دین و دنیای ما نشسته‌است. تا همیشه‌ی همیشه.

3- مادربزرگ، آی مادر بزرگ... می خواهم برایت بنویسم(چه کاری بلدم غیر آن؟) می‌خواهم برایت بنویسم. یک متن سرسخت و بی‌پایان. از آن‌ها که ناگهان می‌آیند و می‌روند تا سالها... آن‌ها که جمله جمله شان می ماند. اما... دستم به قلم نمی‌نشیند. لرزه‌ام آرام نمی‌گیرد. کالبدمان در این «فی کبد» تا ابد، فرسوده ‌است. پیر شده‌ایم و خشت‌ها خاموش‌تر از همیشه‌اند...

۴- از آن لیل رفتن تو، خورشید امیدمان از رنگ غروب، بیرون نیامده... آفتاب در حجاب... بیخیال گرم شدن زمین،بیخیال همه‌ی یخ‌های قطب، بیخیال سطح آب دریاها...حجاب از رخ بردار... گرم و سوزان بتاب... که تو... خود دریای مایی، قطب مایی، جنبش سبز مایی...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 |

دوستي‏، نه نزديك خيلي و نه دور چندان، پرسيد دو سه روزي پيشتر كه: اين روزها هم هنوز شك مي كني؟ منظورم در مورد همه چيز است... و ادامه داده بود و من در فحواي كلامش چنين برداشته بودم كه هنوز هم به خدا و دين و اينها شك مي كني يا نه؟ از يك جهت خيالم راحت شد و از جهتي نگران كه اساسن چه مي شود گفت و پاسخ اين سوال را جز زيستن مي توان روشن كند يا نه؟ يعني اصولن زبان توانايي جواب گويي به آن را دارد يا نه. وول مي خوردم با اين سوال كه ديشب كلن چنين سوالي برايم مسخره و پيش پا افتاده و به عبارتي خز آمد. يعني كلن سوال صورت ديگري پيدا كرد. مثلن اينطور كه: واقعن اينروزها مي شود كسي را پيدا كرد كه در حالت عادي زندگي به خدا و دين و پيغمبر و... شك نكند؟ يا اينروزها اگر كسي هنوز به اينها معتقد باشد بيشتر جاي سوال و تعجب و حتا افسوس و ترحم ندارد؟ اين يك اشتباه تاريخي است كه فكر كنيم شك كردن در خدا و جهان‏، امروزه روز ما را به پايه دكارت در جسارت انديشه ورزي مي رساند. چرا‏؟ عرض مي كنم. به جهت آنكه در دوران دكارت، خدا و عالمي كه آفريده خدا بود، واقعا تمام جهان را انباشته بود. يعني حضور و ظهور خدا نه تنها گسترده بلكه اصلن عيني و حقيقي و مشهود بود! بنابراين شك دكارت، شك به تمام آنچه بود، تلقي مي شد. شک به تمام آنچه در میانه اش می زیست. شک به هوایی که تنفس می کرد. ولي اين سال و روزها اصولن اعتقاد يا عدم اعتقاد به خدا چه چيزي را عوض خواهد كرد؟ جسارت شك كردن در مورد وجود خدا، هم قواره شك در بي اهميت ترين چيز ها شده است. در واقع پرواضح است که شک در تصمیم گیری برای نماز خواندن یانخواندن، بسیار جدی تر و سخت تر از شک در مورد وجود یا عدم وجود خداست.

نهايتن اينكه من يك گزاره جايگزين دارم براي دوستاني كه اصولن علاقه فرواني به شك كردن و در شك ماندن دارند: به نظر حقير اگر براي ماها چيزي ارزش شك كردن داشته باشد، شخص شخيص خودمانيم. شك كردن در واضح ترین، بی تردید ترین و مسلم ترین اعتقادات، ادا و اطوارها، رسومات، افکار، اعمال و بودن هایمان. ذره ذره مان. سلول سلول مان. برای این کار هم هیچ چیز به دردمان نمی خورد جز گفتمان هایی که از همان سطر اول، هیکلمان را به گند بکشند. تمام بنیان های اندیشه مان را و تمام هوای زیستنمان را به صلابه بکشند. مثلن چی؟ مثلن سنت‌گراها یا فردیدیها یا عرفا. گفتمان های ناب. بی غل و غش. تمامیت خواه. به قول کچوییان، خلوص خواه! باور کنید راه دیگری ندارد. شک کردن به خدا و دین و پیغمبر، سوسول بازی بچه مذهبی های مامانی شده است صرفن. شک باید بنیاد براندازد. در هم بشکند. نه اینکه بازیچه‌ی افسردگی‌های گاه به گاه و احساسات شاعرانه‌مان باشد. یعنی من اینجوری فکر می کنم حداقل. و دوست ما از همین حالا، نحو سخن گفتنم را خواهند بخشید به بزرگواریشان.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |