تبليغاتX
اینجا؛پانصد متری دیر مغان

بعد از آن «چند ساعت»، رسیده‌ایم میدان انقلاب، باران می‌بارد و نمی‌بارد. حدود هشت شب است. در کلیت امر تقربین خسته‌ام. هم از لحاظ فکری و هم فیزیکی. جوراب‌هایم خیس خیس اند و هر قدمی که بر می‌دارم، روی اعصاب می‌روند. جمع شرایط، قانعم می‌کند که بیخیال تمایل نه چندان شدید پیاده رفتن تا خوابگاه شوم و مثل بچه‌ی آدم با تاکسی بروم. سوار یک پراید سفید می‌شوم و چند دقیقه‌ای طول می‌کشد تا با تغییرات آب و هوایی بیرون و درون تاکسی، سازگار شوم و اندک اندک بتوانم به اطرافم توجه نشان دهم. راننده، که من کنار دستش نشسته‌ام، به طور اعجاب انگیزی شبیه بابک احمدی است. تا جایی که یک لحظه تصمیم می‌گیرم باب صحبتی را راه بیاندازم که یک آقای نویسنده‌ای هست که ساعت ‌ها از وقت مرا برای کتابهای بی سر و ته و مسخره‌اش تلف کرده و امروزه روز، تقریبن ازش بدم می‌آید و تازه خیلی هم شبیه شماست!! که حوصله‌ی حرف زدن ندارم و بیخیال می‌شوم. البته سر فاطمی که به دلیل ترافیک وحشتناک دفعتن تصمیم گرفت مسیر عوض کند - و من را هم همانجا بیاندازد پایین- ، از اینکه حرفم را نگفته‌ام پشیمان می‌شوم، ولی وقتی ازم پول نمی‌گیرد چون تا مقصد نرفته، دوباره بر سر موضع قبلی‌ام به اجماع می‌رسم.

بقیه راه را پیاده می‌روم. در واقع بدم نمی‌آید همچین کاری بکنم و مانعی هم بر سر راهم نیست. چندی بالاتر، صدایی پشت سرم می‌شنوم. صدای پسرانه‌ای. می‌خواند. به ترکی. یا کردی. یعنی احتمالن به ترکی یا کردی. شاید هم نه. نمی‌دانم. صدایش بدجوری خوب است. سیلان آرام گرمی که از لاله‌های یخ‌کرده و –احتمالن قرمز شده‌ی- گوشم می‌گذرد و به جان می‌نشیند. سرعت قدم برداشتنمان با هم برابر است به احتمال. صدایش نه نزدیکتر می‌آید و نه رنگ می‌بازد. دم روزنامه‌فروشی، می‌ایستم تا از کنارم بگذرد. شانه به شانه‌ام رد می‌شود. بوی تند عرق. تیشرت سورمه ‌ای‌ نازکی تنش است و یک گرمکن ورزشی قرمز با خط خط‌های سفید. یک جفت دمپایی پلاستیکی آبی. بدون جوراب. دست‌هایش توی جیب گرمکنش مشت کرده. می‌خورد سردش باشد. ولی خم نشده. حتا اندکی. مردانه راه می‌رود. بیخیال. سرفراز. ردی از خجالت یا اندوه در چهره‌اش نمی‌خوانی. پادشاه است در لاتی خودش. پادشاه هم اگر نباشد لات را هست. سرما روی صدایش هیچ اثری نگذاشته. خوب می خواند. بدجوری خوب می‌خواند...

میان انبوه آدم‌های محترم و اتو کشیده که یقه‌هایشان را در سرما بالا داده‌اند و از پیاده روی زیر باران دارند لذت‌های شاعرانه‌ی بامزه مزخرف می‌برند، روح یک جهان بی‌روح است. سرکش، شلنگ‌انداز و بی‌محابا. جنس اصل. بی‌خاک اره و پودر سنگ...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در شنبه سی ام آبان 1388 |
سرآغاز هر چیز بزرگی بر روی زمین، دیرزمانی سراسر غرقه در خون بوده است...

*تبارشناسی اخلاق. نیچه.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 |

۱- در ابتدای امر، رنه گنون، و در پس او متفکران سنت گرای فراوان دیگری و یک جورهایی خود سید حسین نصر(رحم و حفظهم الله)، در پاسخ به این سوال که گیریم تمام نقادی های رادیکال شما از تمدن مدرن درست، حالا چه؟ چه کار می خواهید بکنید و راه حل‌تان برای برون رفت از این گرداب چیست؟؛ جواب می‌دهند که، ما باید بکوشیم تا به حکمت خالده برسیم و حافظ سنت‌های الهی بر روی زمین باشیم، تا فرجی حاصل شود! گنون این راهکار را بر روی مدل‌های دوره‌ای تاریخی در اسطوره‌ها و الهیات هندو بنا می‌کند که بر اساس آنها، دوره‌ای فرا می‌رسد که همه‌ی باب فیض و رحمت بر جهان بسته می‌شود و دنیا به تاریکی فرو می‌شود. کالی‌یوگا؟ (یا همچین چیزی، یادم رفته...)، در این دوره حکیمان وظیفه‌ی حفظ «سنت» در سینه‌های خود، و انتقال نسل به نسل آن را بر گردن دارند تا این دوره بگذرد و امکان بازتولید و فراگیری و بازخیزی دوباره‌ی آنها در جهان فراهم شود. جهان لیاقت آنها را دوباره بیابد.

۲- اگر این رویکرد خیلی در نظرتان الهیاتی است و به قبای مقدس جامعه‌شناسی مارکسی/ وبری/ ذورکیمی‌تان برخورده است و گمان می‌برید که همین الآن است که جامعه‌شناسی بیفتد و بمیرد[سقط شود...]، می‌توانید به نظریات وبر برای برون رفت از قفس آهنین بوروکراسی مراجعه کنید. آنجا هم آقای جامعه‌شناس دست به دامن کاریزمایی می‌شود که بیاید و ما را برهاند. هایدگر و «تنها خدایی می‌تواند ما را نجات دهد» و بند و بساط هایش را نمی‌گویم که فاشیسم و فردید و خیلی کسان دیگر سر و کله‌شان پیدا نشود.

۳- گفتن من فایده ای ندارد. باید خودتان باشید و حس کنید... که قاعدتن توفیقش بعید است نصیبتان شود. باید باشید و حس کنید که در برابر آدمی که تنها چند سالی از شما بزرگتر است و در پناه علمش، منطق و تفسیر قرآن می‌خوانید صبح‌های پنج شنبه، چه لذت غریبی دارد له شدن‌تان. پنبه‌ای که بیاندازی زیر پرس فولاد. باید باشید و سر تک تک کلماتتان نابود شوید در برابر ذهن خارق العاده سجاد هجری. سر بر باد دادن عمرتان مثل سگ افسوس بخورید و زیر شماتت‌های بی‌پایان استاد، خر فهم شوید که مسلمانی‌مان، کفی است روی آب... زری بر زبان... پوش... ‌توده‌ی غبار... شوخی.

۴- در این دنیا، تنها به امید همین دارندگان حکمت می‌توان زیست. در سایه نورانی وجودشان و در شادی بودنشان. گمان رها نکردن خدا، زمین را...

پی نوشتی بر هیچ: من از واژه ها محرومم بر اساس فرض خودم. جوابت را خودت حدس بزن.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 |

حالم دارد از همه‌ی این دانشکده‌ی لعنتی به هم می‌خورد. از همان اول درش بگیر که همیشه‌ی خدا یک مفلوکی برگه‌ی فراگیر پیام نور را می‌گیرد روی اعصابت. تا آن خیابان دراز اولش که مثل روده سگ کش آمده. تا آن حیاط بی‌رمق مهوعش. با آن درخت‌های ریقوی شکسته بسته و علف‌های هرز همیشگی و صندلی‌های چرب کثیفش و رنگ در و دیوارش. تا درهایش. راهروهایش. تشکل‌هایش. کلاس‌هایش. استادهایش. دانشجوهایش. درس‌هایش. کتابخانه‌اش. نشریه‌هایش. بچه‌هایش. بزرگ‌هایش. بوفه‌اش. میز و صندلی‌های زرد گه مرغی‌اش. سلفش. غذاهایی که همیشه مزه‌شان یک جور است. روزمرگی مذبوحانه‌ی رقت آورش. دوستی‌هایش. دشمنی‌هایش. عابرانش. برنامه‌هایش. مهمانانش. سالن‌هایش. حتا خاطره‌هایش. از هر چیز و همه چیزش. و هر روز صبح بلند می‌شوم و می‌نشینم سر کلاس‌های بی انتهای بی مصرف حال به هم زنش. و بعدش دیدن آدمهای همیشگی. اتفاقات همیشگی. تلخی‌ها و شیرینی‌های همیشگی و بوی گند عادتش. بوی گند آشنای عادتش. و شش و هفت بعد از ظهر، با اکراه و گسی، این شکنجه‌گاه لعنتی را ول می‌کنم و دم در دوباره آن برگه فراگیر پیام نور را میگیرند جلویم و می‌روم. و در دلم آرزو می‌کنم که مثل آن رفیقم، بایستم جلوی آدم‌ها و توی چشمشان زل بزنم و بگویم حالم ازشان بهم می‌‌خورد. و از خودم. مخصوصن وقتی مثل این بچه دخترها نق میزنم...

دلم هوای نمازهای مغرب پارسال کچو را کرده است... قنوت‌های بیست دقیقه‌ای اش... هق هق ‌خرد کننده‌اش... لحن دعا خواندنش...

 ۱۳ آبان نوشت: یک فصل از سال ۱۹۸۴ گذشته است. پایانی برای این شب می توان تصور کرد؟

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 |
از روزی که نیستی، متنا و کنا ترابا و عظاما...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در سه شنبه پنجم آبان 1388 |
 

۱-فرارویمان چیست؟ آن روشنایی امید‌دهنده که پیش می‌خواند آب است یا سراب؟ زندگی چیست، و آدم‌ها چه می‌خواهند؟ این راه که گاهی هموار است و کوبیده و زمانی سنگلاخ و پای آزار به کدامین سرزمین پایان می‌پذیرد؟

آیا آن‌جا هم چهره‌ها زرد و قلب‌ها سیاه، زورمندان بر فراز عزت و ناتوانان در ژرفای ذلتند؟

آیا آن‌جا هم برای کفی نان و انباشتن شکمی آزمند، نان بریدن و شکم دریدن از دیگران، کاری است پسندیده و پذیرا؟

آیا آن‌جا هم پشتوانه‌ی زندگی‌ها، درنده خویی و زر خواهی و بت‌پرستی است؟

اگر این‌ها همه هست و آسمان آن‌جا هم رنگی چنین تیره دارد، ما را آگاه سازید. همین قدر فریب بسنده است، بگویید که بیهوده است، بگویید که دروغ است و نیرنگ و فریب.

بگویید روزگارانی دراز، محال اندیش بوده‌ایم و به آینده‌ای موهوم دلخوش داشته‌ایم.

همه‌ی اینها را بگویید، از این‌که با ناامیدی تن به مرگ می‌سپاریم هراسناک نباشید، بگذارید یک بار بمیریم، صادقانه بمیریم، بی آن‌که فریب خورده باشیم زندگی را بدرود گوییم.

بگذارید لااقل در برابر خدای اندیشه سرفراز باشیم...

* برزیگران دشت خون. پرویز خرسند

۲-...و عربده‌های سراب‌پرستان و باطل جویان در عرصه‌ی دل‌های ما پیچید... و شیطان از مخفیگاه خود سر بر آورد و ما را به نام خواند. ما را بلافاصله آشنای کلامش یافت و پاسخگوی دعوتش و آماده‌ برای پذیرش خدعه و فریب و نیرنگش.

ما را از جا بلند کرد و دید که چه راحت بر‌میخیزیم و ما را گرم کرد و دید که چه آسان گرم می‌شویم و آتش در خرمن کینه‌هامان انداخت و دید که چه زود شعله می‌گیریم.

پس به اغوای شیطان بر شتری نشانه گذاشتیم که از آن ما نبود و بر آبشخوری وارد شدیم که غصب محض بود.

خطایی خواسته و اشتباهی دانسته!

و این در حالی بود که از عهد پیامبر هنوز چیزی نگذشته بود...

* خطبه فدک حضرت زهرا. [ضمیرها در اصل دوم شخصند، اول شخصشان کرده ام.]

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در پنجشنبه سی ام مهر 1388

گاهی اوقات چیزی به ذهن آدم نمی رسد برای نوشتن. در این مواقع بهترین کار ممکن خواندن و کپی کردن است. این تکه از مصاحبه روزنامه ایران با حسن عباسی، اگرچه خودش کلن چندان آدم بچسبی نیست، استثنائن بسیار چسبید بهم. نخ سوزن که به گمانم بی ربط نبود به صحبتهای اخیرمان با دوستی. یک جمله اش را هم حذف کرده ام که بشود سوالش را نزد. البته یک کمی هم ادبی و شعاری است که می توانید نادیده بگیرید. می توانید هم نگیرید. به خودتان بستگی دارد.:

شيطان روح پرستنده بشر را با القاي خود چنان فاسد كرد كه به جاي الله پرستي به ورطه بت پرستي افتاد. ابراهيم(ع) بت ها را شكست و به حكم خدا، خانه كعبه را بنا نهاد. شيطان به استراتژي ابراهيم(ع) حمله كرد و در طي چند هزار سال، با القاي خود بشر را وادار نمود كه بت ها را به درون كعبه برده و كليت قبله را ملوث كند، كه هر كس به طواف كعبه آمد، در واقع به طواف بت ها رفته باشد. پيامبر اسلام حضرت محمد(ص) بت شكن واپسين بود كه آمد و بت هاي درون خانه را شكست و كعبه را از آلودگي به شرك و كفر نجات داد. اكنون با گذشت 1400 سال شيطان به استراتژي پيامبر اسلام(ص) نيز حمله كرده است. بت ها كه از صحرا به خانه كعبه برده شده بود، پس از واكنش پيامبر اسلام(ص) و تخليه خانه كعبه از بت ها، آنها به درون انسان ها منتقل شده اند.

بت هاي ذهني و بت هاي قلبي، قبله انسان را از كعبه و از خدا، به «خود» انسان تغيير داده و مبتني بر اومانيسم - بشر مداري- مي رود كه در وادي اگوسنتريسم- خود مركز مداري- به سيطنيزم- يا سجده بر شيطان- در غلتد. هبوط كه نه، بلكه سقوط از مرتبه اي كه خدا به ابليس فرمود به بشر سجده كند تا به قعر دره اي كه اكنون در آن بشر به شيطان سجده مي كند. جنگ نرم، جنگي است كه در آن فرماندهان- عالمان دانشگاهي- و افسران- دانشجويان- از استقرار بت ها در درون خانه دل خود جلوگيري نموده و با تبر يقين، بت هاي ذهن عمومي را فرو مي ريزند و جاي را براي حقيقت الهي باز مي كنند. بايد گفت كه در اين جهاد نرم «لاتحزن،ان الله معنا! اندوهگين مباش، خدا با ماست!».

بعدن نوشت: محسن نامجو هم رسمن گند زده است با این «آخ» اش.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 |

* این نوشته، در اصل در زمستان گذشته نوشته شده است. یک بار تا دم آپ شدن هم رفته و برگشته است. چرخی می‌زدم میان نوشته‌هایم، چشمم بهش خورد...

یک صبح جمعه‌ی سرد و آفتابی دی‌ماه. از لا به لای پرده‌های شیری رنگ هال، آفتاب هر جا که توانسته گذر کرده و روی فرش تابیده. از آن صبح‌های معدود جمعه است که آدم الکی خوش است و صبح زود از خواب پا می‌شود و فکرهای عجیب غریب به کله‌اش می‌زند. کاغذهایم را پخش کرده‌ام روی یکی از آن میز کوچولوها و دارم برای کنفرانس جامعه‌ شناسی کار و شغل، یادداشت می‌نویسم. بررسی تطبیقی مفهوم کار در سنت و مدرنیته!! خواهرم هالشان را جارو می‌کشد و پسر خواهرم، روی سنگ‌های لبه‌ی پاسیو دراز کشیده است و هم‌زمان از بین ناله‌ی جارو برقی سعی می‌کند هم «فتیله» اش را ببیند و هم مشقش را بنویسد. دقیق که شوی، می‌توانی در صورتش این تردید را ببینی که به مادرش بگوید علی الحساب بیخیال جارو کشیدن شود یا نه. بقیه هنوز بیدار نشده‌اند. مأخوذ به حیا شده است در خواستن. تلفن زنگ می‌زند و خواهرم جارو را خاموش می‌کند و می‌رود دنبال جواب دادن به تلفن. «فتیله» بچه‌ها را دعوت می‌کند به دیدن یک برنامه که به نظر می‌رسد پسر خواهرم علاقه‌ی چندانی به آن ندارد. چند لحظه‌ای می‌گذرد تا تصمیم می‌گیرد که  برود سروقت جارو برقی. چنانکه همه‌ی بچه‌ها بی‌علاقه نیستند که با جارو برقی ور بروند... تکه‌ی انتهایی جارو برقی را بیرون آورده و روشنش کرده و دستش را می‌گذارد روی لوله‌ی جارو برقی و بر می‌دارد. تقریبن می‌توانم به او تذکری بدهم که مثلن مواظب باشد یا این کار را نکند اما علی الحساب حوصله‌ی توصیه‌ی اخلاقی و تربیتی ندارم. می‌گذارم خوش باشد. سعی می‌کنم توجه خودم را روی نوشته‌هایم متمرکز کنم... یهو می‌بینم که لوله‌ی مکنده‌ی جارو برقی را گذاشته روی لپش! به عنوان یک دائی مسئولیت پذیر، می‌بینم که دیگر جای تسامح وجود ندارد بنابراین با چشمان وادریده و حالت تعجب صدایش می‌کنم که: امین؟؟! رویش را به طرفم بر‌می‌گرداند و با لبخندی که روی لبش نشسته است، می‌گوید: «عجب بوسی می‌کنه!» و من ناگهان در برابر این طنز تلخ نابودکننده، وا‌می‌مانم که باید بخندم یا گریه کنم. واکنش غیر ارادی‌اش در لحظه‌ی اول، می شود صدای خنده‌ای که از دهانم بیرون می‌آید و میانه‌ی آن به خودم می‌گویم ببین کارمان به کجا رسیده است که با جاروبرقی روبوسی می‌کنیم و عمیق‌ترین بوسه‌هایمان را از آن می‌گیریم! و روح هایدگر و مامفورد است که جلوی چشمم رژه می‌روند... تکنولوژی با ما چه کرده است؟

پی نوشتی که نویسنده الآن دارد اضافه می‌کند: انصافن جا دارد روی این «فتیله» هم کار درست و درمانی انجام شود. برنامه‌ای  که در آن، همه‌‌ی اقوام و فرهنگ‌ها و صنف‌ها و زبانها و موسیقی‌ها و همه و همه مسخره می‌شوند. از سرخپوست و آفریقایی بگیر تا دکتر و معلم و معرکه‌گیر. به نظرم، فتیله، دقیقا برنامه‌ایست که می‌تواند انسان امروزی ایرانی تولید کند... انسانی که نمی‌تواند احترام بگذارد، نمی‌تواند عمیق شود، نمی‌تواند دوست بدارد اما دست طولا و توانایی در تمسخر همگان دارد...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در پنجشنبه نهم مهر 1388 |

«شی هوانگ‌تی» شش حکومت را به زیر رکاب خود کشید و دستگاه هزاران ساله‌ی خانخانی چین را متلاشی کرد. هم او بود که دیوار بزرگ چین را برافراشت و کتاب‌ها را سوخت. خورخه لوئیس بورخس، در نوشته‌ای که ابوالحسن نجفی آن را به فارسی کشانده، به تحلیل این نکته می‌نشیند که چرا شی هوانگ تی، باید مصدر صدور توأمان این دو فعل یعنی «ساختن دیوار چین» و «سوزاندن کتاب‌ها» باشد؟ یا چه نسبتی بین این دو برقرار است؟ در زمان هوانگ‌تی، چین سه هزار سال تاریخ مدون دارد. تاریخی که «امپراطور زرد»، «چوانگ تسو»، «کنفوسیوس» و «لائوتسه» را در خود گنجانیده است. اما هوانگ‌تی، دستور سوزاندن تمام کتاب‌های پیش از خود را می‌دهد. سوختن تاریخ. انگار که جهان بخواهد بعد او دوباره متولد شود. روایت عجیب این است که: «بر کسانی که کتاب‌ها را پنهان کردند داغ زدند و محکومشان کردند که تا روز مرگ، آن دیوار بیکران را بسازند. شی هوانگ‌تی، کسانی را که گذشته پرستی می‌کردند، به کاری محکوم کرد که به اندازه‌ی گذشته وسیع بود و به همان اندازه ابهانه، و به همان اندازه بیهوده.» سوختن و ساختن، وجوهی متضاد که التهاب یکی، دیگری را به جنبش وامی‌دارد. ساختنی از میان سوختن. بورخس از اینجا وارد بحث پیچیده‌ی فرم و محتوا می‌شود و روابط معماگون میان آنها و ذات هنر که ابهام و در هم پیچیدگی میان این دو است...

پی‌نوشت 1: این یک اصل مسلم است که لاجرم، صورت‌های جدید از میان ویرانه‌ی صورت‌های قبلی بر‌می‌خیزد. ساختن مستلزم ویران کردن است. اما چه چیزی باعث می‌شود این فرایند، در زندگی هوانگ تی، اینچنین هولناک جلوه کند؟ سوختن تاریخ برای ساختن دیواری به دور امپراطوری... اول کدامشان شکل گرفته؟ اندیشه‌ی ویران کردن گذشته... یا ساختن بنایی که برای همیشه نام او را در خود زنده نگه دارد... نمی‌دانم. ابعاد مسئله برایم مبهم است. اما یک چیز روشن است. این چرخه، در وجود هوانگ‌تی،از تعادل خارج شده است. تنفرها و آرزوهایی که افسار گسیخته اند و راه وهم پوئیده اند. هوانگ‌تی، در فکر تدبیر جهانی بوده است که خدایی ندارد. به نظر می‌رسد اندیشه‌ی از تعادل بیرون شده‌ی «تغییر» در جهان، بیشتر به ویرانی آن کمک می‌کند تا ساختنش... حیف که حوصله‌ی توضیح مباحث کچو پیرامون «رؤیای گنوستیک» را ندارم.

پی‌نوشت 2: دوستان یحتمل به فراست دریافته اند که با چند تا واژه تا چه اندازه راحت می‌توان این بحث را به حوزه‌ی سیاست کشاند. نکند در ایران...امروز... آقای رییس جمهور... تعادل...، نه ولش کن اصلن. جدای از این حرف‌ها، برایم معضل شده است که تا چه اندازه و در چه ابعادی مجازیم به تغییر جهان فکر کنیم؟ البته احتمالن روشن است که بحث ما در مورد خودمان است و حساب کار بقیه الله الاعظم در دوران مبارک حکومتش با ما سواست علی‌الحساب.  

پی‌نوشت 3: «هزارتو‌های بورخس» را از دست ندهید.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در شنبه چهارم مهر 1388 |

1-در این چند روزی که از پایان امتحاناتمان می‌گذرد، به دلیلی مجبور بودم حجم وسیعی از تحلیل‌‌هایی که از جانب آدم‌های این مملکت، حال از هر جناح و مسلکی، در مورد اوضاع امروز جامعه‌ی ایران ارائه ‌شده است، بخوانم. –حجمی که بیش از دوازده ساعت از هر روزم را می‌گرفت!- و این همراهی می‌شد با صحبت‌هایی که با اساتید دانشکده کرده بودم در مورد اتفاقات و در ذهنم می رقصید. قبل‌تر هم گفته بودم که برداشت شخصی‌ام از منازعه‌ی پیش آمده، بازی باخت-باخت بود و نابودی حداکثری. اشاعه‌ی گسترده‌ی ناامیدی و بیگانگی از جامعه. و از همین منظر هم به قضیه نگاه می‌کردم. اما چیزی که برایم جذاب بود، برآمدن فرح و لذتی غریب از میان این اندوه بود. انگار از دل یک تز هگلی، آنتی تزی با تمام قوایش در حال اوج گرفتن است. به نظر می‌رسد هر دو طرف، از آنچه اتفاق افتاده خوشحالند و آن را مثبت و خوب و رو به جلو می‌دانند. همه از تنها نبودن خود می‌گویند و از اینکه آینده به نفع آنها خواهد بود. تنها در این میان، کسانی که سخنشان گس مانده است، اقشار میانه‌اند. آدم‌هایی که خودشان را به هر دلیل وارد این بازی هولناک نکرده‌اند. بهرحال، از موتاسیون‌هایی مثل رقص پارانوئیک سروش در نامه‌اش به رهبری-که نقطه‌ی آخر جمله‌ی سروش در فضای این جامعه بود به گمانم- اگر بگذریم، حرفهای آزاد، غلامرضا کاشی، فکوهی، قانعی راد، فیاض، کچویان و حتا طیفی مانند مالجو و رئیس دانا، همگی حاوی برداشت‌هایی مثبت از قصه است. و حتا با توجه به اینکه اصولن این طیف چنان با هم اختلاف نظر دارند که در هیچ جایی به اشتراک فکری نمی‌رسند، همگی بر سر یک نقطه به اتحاد نظر رسیده اند و آن اینکه: بعد از اتفاقات اخیر، جامعه‌ی ایران به سوی «عقلانیت» و تعادلی بیشتر خواهد رفت. و مردم ایران به آگاهی بیشتری رسیده‌اند. سوال اینجاست که چرا این دو طیف تمامن متضاد به چنین اشتراکی رسیده اند؟ آیا هیچ کدام از دو طرف خودش را بازنده نمی‌داند؟ یا خودشان را گول می‌زنند؟ آیا سنتزی از دل این تز و آنتی تز برخاسته است؟

2-تراژدی، غم‌بارترین سبک ادبی است. بازی‌ای که در آن هر دو طرف بر حقند و هر دو طرف هم می‌بازند. یک باخت- باخت سهمگین. اما با وجود این، ارسطو، تنها تراژدی را ادبیات والا می‌داند. چرا که تنها تراژدی قادر است، حیرت بیافریند و آدم‌ها را به عجز بکشاند و این سوال را مطرح کند که چرا چنین شد؟ و یا چرا باید چنین می‌شد؟ این حیرت، اندوه بار است. غم آور و شکننده است و به همین خاطر، کاتارسیس را در دل خود دارد. تزکیه. پاکی روح. آیا ما به دوره‌ی تزکیه‌ی پس از تراژدی رسیده ایم؟ خون، حیرت زاست. میخکوب می‌کند. آدم‌ها، با دیدن خونریزی، از حرکت باز می‌ایستند و به اندیشه فرو می‌روند. چه کسانی که خون از آنها ریخته شده و چه کسانی که خون ریخته اند. شبیه رستم بر بالین پسرش که در حال مرگ است. -اگر بخواهی تمثیل ادبی مسخره‌ای بچسبانی- و بدین نحو، خون به خرد منتهی می‌شود. به هر روی، صرف امیدواری هر دو طرف به آینده و ادامه‌ی راه خود، امری مثبت است. هر چند امیدها تا اندازه‌ای واهی باشد. چرا که ذات امید، واهی بودن است و در نشت به حقیقت، حک و اصلاح می‌شود و تعادل می‌یابد.

3-جدن به نظرتان هنوز می‌شود به آینده‌ی این مملکت دل بست؟

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 |