تبليغاتX
اینجا؛پانصد متری دیر مغان
با آن كه آرنجم هنوز كه هنوز است مي سوزد و اتفاقن ميز كامپيوتر را هم خوني كرده است و تازه كليد اسپيس اين كيبورد هم بدجوري گير مي كند و آدم را از نوشتن بيزار ميكند‏، تصميم گرفته ام براي روشن شدن يك مسئله سياسي عبادي دست به قلم ببرم. سالها پيش يك جمله اي در بدنه مديريتي اين مملكت گفته شده كه بعد از سالها هنوز برداشت از آن به طور اسفناكي اشتباه است و دوستان هم خم به ابرو نمي آوردند. البته مي داني كه خيلي كم اتفاق مي افتد كه از يك شخصيت سياسي، جمله اي در ذهن مردم به يادگار بماند و اين خود نشان دهنده خيلي چيزهاست كه چون خيلي هست فرصت پرداختن به آن در اين مقال نمي گنجد. به هر حال، جمله اين است: به نماز نگوييد كار دارم، به كار بگوييد وقت نماز است. که توسط شخص معلوم الحالی اظهار شده. اديبان تا به حال در اين جمله آرايه هايي مثل جان بخشي به امور بي جان، تكرار‏، واج آرايي درحروفي مثل الف يا ي يا نون يا ث و... كشف کرده بودند اما آرايه كليدي اين عبارت كه فهم آن مستلزم آن بوده تا به حال مغفول مانده. ايهام! براي آنكه رويكردي تجربي در فهم آن معنا در پي بگيرم در صددم تا تنها چند جمله بگويم تا حديث مفصل و خودتون و مجمل و ما و اينا...

به نماز نگوييد كاردارم به كار بگوييد وقت نماز است/ به روزه نگوييد كار دارم به كار بگوييد وقت روزه است./ به چغندر نگوييد كار دارم، به كار بگوييد وقت چغندر است/ به بيكاري نگوييد كار دارم، به كار بگوييد وقت بيكاري است/ به زيگورات چغازنبيل نگوييد كار دارم به كار بگوييد وقت زيگورات چغازنبيل است (همه كلمات موجود در لغتنامه دهخدا مي تواند دراين جا بكار رود و اين نشان دهنده قابليت ابطال پذيري بسيار بالاي جمله است كه با وجود رد نشدنش حاكي از دقت علمي فوق تصور اين جمله است.)و...

نويسنده به قول شاه حسين معتقد است كه مردم كار خود را انجام مي دهند و بعد از آن عالمان مي آيند و اين كارشان را تحليل مي كنند. نويسنده خود را عالم نمي داند اما راز ماندگاري اين جمله را هم سازي بسيار ظريف و دقيق اين جمله با روحيه مردم ايران مي پندارد. حالا هي بگو جامعه شناسي انتزاعي است.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |

1- يكي از نظرياتي كه درباره نقطه آغازين دوران مدرنيته، به عنوان خيزشي عظيم، وجود دارد(مثلا در كتاب درآمدي تاريخي بر نظريه اجتماعي/ كالينيكوس)، معتقد است از دوره اي مي توان شرايط را به معناي دقيق كلمه مدرن ناميد كه ديگر دانشمندان براي كسب مشروعيت و توضيح و تحليل دوران خود، به اعصار پيش از خود متوسل نمي شوند. يعني به خود به عنوان يك مجموعه فكري مستقل و مجزا مي نگرند كه به حقيقت شروع دوران جديدي را رقم زده اند  پا به عرصه هايي گذارده اند كه بشريت كه چه عرض كنم، عقل جن هم به آن نرسيده است. مشخصن اين نوع نگاه در روشنگري پديد مي آيد كه هر امري به صرف نو بودن و دستاورد اين شرايط بودنش، حال هر چه مي خواهد باشد، مطلوب است. فيلوزوف ها تمام تاريخ بشريت را در تاريكي خرافه و وهم مي پندارند و خود را طلايه داران تمدني كاملن نوين مي انگارند. اين اعتماد به نفس كم نظير اگر چه به بد جايي مي كشد اما موجبات تغييرات حيرت انگيزي در تاريخ مي شود...

2- مردي هست،... بهش مي گويند حسين دوربيني، مي شناسي؟ كل زندگيش اين است كه چشم بدوزد كجا صدا و سيما براي فيلم برداري رفته است تا به هر جان كندني هست خودش را برساند و به روايت حاضران مثل كومباين همه را درو كند تا به موقعيتي برسد كه مطمئن باشد در اخبار بعدي نشانش خواهند داد و دوباره بدود تا يك تلويزيون گير بياورد و چهره جذاب خودش را نگاه كند... يك نوع نمي دانم مي شود اسمش را بيماري نهاد يا نه. نوعي انگل بودگي. حقارت. تلاش براي خود نبودن. نمي دانم... مجموعه اي از احساس هايي كه ازش بوي گند مي آيد...

3- توي بوفه دانشكده هنر نشسته ام(جديدن خيلي اسلاميزه تر از دانشكده خودمان شده است... دو تكه اش كرده اند و هزار جا كاغذ به ديوار كه ورود خواهران _ يا دختران يادم نيست_ به قسمت برادران يا پسران ممنوع... به ياد سخنراني ديپلوماتيك امير...) و تلويزيوني مذبوحانه از ته سالن بازتاب حماسه آفريني مردم ايران در رسانه هاي خارجي را نشان مي دهد. وزوزي از دورها مي گويد كه مردم ايران بي بي سي را مجبور كرده اند تا راهپيمايي شان را هر چند گزينشي بازتاب دهد...

...احساس مي كنم دارم نقش آن حسين دوربيني را بازي مي كنم. كه مي گفت من صدا و سيما را مجبور مي كنم مرا نشان بدهند... احساس گس ناخوشايندي است... چه لزومي دارد ده ساعت هر جمله اي در مورد راهپيمايي ايران را كه در هر رسانه ي ننه قمري خورده؛ تلويزيون ايران بازتاب دهد... چرا نمي تواند مستقل به آن نگاه كند، تاريخ و ارزش مستقلي براي آن قائل شود... به آن اعتماد كند... چشمش به دهان ديگران نباشد... خلوص خواه باشد... رسانه ي ايران از زور كم رمقي و حقارت چيزي نمانده به فاحشگي بشيند. و اين احساس كم مايگي و ابتذال و خود كم بيني را در همه ملتمان رسوخ دهد... قصه اش دراز است... نهارمان زهر شد به هر جهت...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |

۱- فیاض می گوید: ایرانی ها لکنت دارن. چه در گفتن و چه در شنیدن. و این لکنت در گفتن، موجب می شود بیش از آنکه باهم حرف بزنند، جیغ بکشند. ناله کنند. و لکنت در شنیدن موجب می شود هیچگاه، بین شان دیالوگ پدید نیاید. همه به مونولوگ بسنده کنند. تلاشی هم حتا برای فهم یکدیگر نکنند. این نفهمیدن، گفتگو را از میان می برد و جدل را به جایش می نشاند. و در جدل، آدمیان از هم متنفر می شوند... تنها به پای هم می پیچند... نق می زنند... شاکی می شوند... و این ناشی از همان عدم درک دیگری و عدم پذیرش تفاوت هاست. یک صدایی برای چیره شدن، دست به گریبان خشونت می شود. چه در کلام، چه در عمل. و قصه بیخ پیدا می کند. اینجاها که برسد، فیاض تاکید می کند که: و جامعه، به محیطی مازوخیستی، سادیک تبدیل می شود که همه روابط را آزار دیدن یا آزار رساندن صورت بندی می کند... بگذرم از حرف اباذ سر آن جلسه به یاد ماندنی اش که... شما چنان سرکوب شده اید که جرأت حتا یک جمله حرف زدن ندارید... چنان محافظه کار بار آمده اید که حتا نمی توانید کلمه ای از خودتان بگویید... دلم می خواهد از گفتمان رشته سیاه هم چیزی بیاورم که باشد برای بعد...

۲- خلاصه اینکه بازی با خط قرمزها همیشه لذت بخش است... ولی خب. وا دادید دوستان. خوشمان نیامد.

 

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 |