تبليغاتX
اینجا؛پانصد متری دیر مغان

وبر جایی گفته است: جهان مدرن یک جهان تراژیک است. برای درک این جمله محتاج تدقیقی در ماهیت جهان مدرن و همچنین تراژدی هستیم. که خب در قد و قواره من و این وبلاگ نیست. اما در وهم پروری های ذهنم، می توانم به عید نوروز در روند این سالهای زندگی ام به عنوان امر کوچکی که در جهان زیست ما اتفاق می افتد و هر چه می گذرد مشخصه های مدرن در آن بیشتر مجال بروز می یابند، نگاهی بیندازم.

 در واقع نوروز را به مثابه دوره کوتاهی مفروض می گیرم که با رشد روزافزون مدرنیته، همگان آرزوی بسط پیدا کردنش به تمامی سال را دارند. با سوءاستفاده ای از این جمله که در بستری سنتی جا افتاده می توان گفت جهان مدرن در پی تحقق گزاره «هر روزتان نوروز» است. اما نوروزی که مشحون از مؤلفه هایی شده است که تنها یک انسان مدرن خواهانشان است. می شود این بحث را در چند محور تنظیم کرد: نوروز و تعطیلات/ نوروز و بیکاری/ نوروز و تلویزیون/ نوروز و سفر/ نوروز و دید و بازدید و... شاید این کار را در طول ایام نوروز کردم. یعنی به هر کدام این مقوله ها پرداختم. شاید هم نپرداختم. بستگی به حالم دارد. اما علی الحساب در این پست می خواهم اندکی از تراژدی یعنی گزاره ای که در هر کدام از این حالت ها باید با آن تعیین نسبت کنیم، حرف بزنم.

در صورت بندی هایی که از تراژدی دیده ام، صورت بندی فکوهی به نظرم هم مختصر و هم بسیار گویاست. تراژدی در یونان باستان، هنگامی اتفاق می افتد که یک انسان توسط یک پیشگو یا خدا یا... از سرنوشت خودش با خبر می شود، و بعد از سعی می کند سرنوشتش را تغییر دهد و در نهایت نمی تواند و بار دیگر انسان مقهور سرنوشت می شود. اما تحلیلی دیگر، اینگونه وارد ماجرا می شود که تراژدی در معنای خاص خودش در یونان باستان، تعارض و ستیزی است میان انسان و خدایان. و در معنایی عام تر میان دو انسان، اما به شیوه ای خاص. در واقع تراژدی، رویارویی یک خوب با یک بد و پیروزی خوبها نیست. تراژدی رویارویی دو خوب است. یا حداقل رویایی دو طرفی که هیچ کدامشان به معنای دقیق کلمه، بد نیستند. نبردی است که پیروزی در آن وجود ندارد. هر دو طرف می بازند. اما ناگزیرند از مبارزه. نوعی لج بازی، نوعی سرسختی موجب می شود کاری که نباید انجام شود انجام شود. اتفاقی که نباید بیفتد، بیفتد. اسفندیار کور شود و بمیرد و رستم در چاه کشته شود. فرهاد از کوه بیفتد و شیرین خودش را بر نعش او بکشد. لیلی جان بدهد و مجنون هم از بین برود. یعنی هر دو طرف ببازند. هر دو طرف نابود شوند.

به گفته ارسطو، چنین نبردی و چنین نتیجه ای، انسان ها را به حیرت در کار هستی می کشد، اینکه چرا باید اینطوری شود؟ چرا دنیا اینطوری است؟ و... حیرت در کار جهان همراه می شود با عجز در فهم قدرتهای حاکم بر آن، این عجز و حیرت، به اندوه منجر می شود. و آدمی در برابر کار هستی، غمگین می شود. این غم، غصه نیست، بلکه اندوهی است که آدمی را از دنیا وارسته(glassenheit !!!) می کند. آدمی را از دنیا منزجر می کند و از آن رها می نماید. این اندوه موجب تزکیه یا کاتارسیس می شود. تزکیه، روح را پاک می کند و انسان را به سعادت می رساند... اما تراژدی، محبوب نخبگان است. عوام نمی توانند درکش کنند. نمی توانند در برابرش تاب بیاورند و از آن غافل اند... حالا به یک معنای خاص، می توان جهان مدرن را از ابتدا جهانی به شدت تراژیک دانست. جهانی که طوری رقم خورد که هیچ کس نمی خواست. جهانی که بر مبنای ستیز انسان با خدایان شکل گرفت و دست سرنوشت انگار که هنوز که هنوز است در حال مجازات کردن انسانها به دلیل این خبط و پافشاری بر آن است... بقیه اش بماند برای بعد...    

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 |

مي گويند كه يك يارويي رفته بود قطب جنوب. بعد با همه تجهيزات گرمايشي اش كه بيرون آمد ديد بدجوري سردش است. از يه اسكيمو پرسيد كه شما اينجا چه جوري زنده مي مونيد؟ اسكيمو گفت كه بايد به خودت تلقين كني كه گرمه، اونوقت گرمت ميشه. يارو شروع كرد تلقين كردن و تلقين كردن و بعد ديد نه، مثل اينكه داره گرمش ميشه و هي گرمتر شد و كاپشنش رو كند و دوباره ديد گرمه، ژاكتش رو هم كند و گرما ديگه براش قابل تحمل نبود و لباس رو هم و... فرداش، لخت، توي برفها پيداش كردن كه مرده. بردن پزشكي قانوني و جوابش اومد كه دليل مرگ: گرما زدگي!

حالا شده حكايت ما. وقتي هميجوري داريم فكر مي كنيم يه چيزي مي زنه به كله مون و بعد هي گنده ش مي كنيم و گنده ش مي كنيم و بعد باورمون ميشه. باشه، خواستن توانستنه، قبول، ولي خب... آدميزاده موجودي است مزين به مغفولي، عقل نام. وقتي بچه تر بودم هميشه فكر مي كردم چقدر فرعونو و نمرودو اينا خر بودن كه فكر مي كردن خدان. بعد كه بزرگتر شدم به اين نتيجه رسيدم كه مي دونستن خدا نيستن ولي اينجوري وانمود مي كردن. امروز ولي دوباره معتقدم نه، واقعا فكر مي كردن خدان. حالا قصه سر اينه ماها دو حالت داريم، يا فكر ميكنيم خداييم، يا اينكه مفلوك و بدبخت و عسرت زده و تريپ ناله و زر زر. وجه اولش چه طوري بروز مي كند؟ عده اي مان يك چيزهايي را مي بينيم. واقعن مي بينيم. يا نمي بينيم. واقعن نمي بينيم ولي چون خدا بودن مثل يكي از مقوله هاي فاهمه كانتي در ذهنمان قرار گرفته، فكر مي كنيم آنها كه ديده ايم اتفاق نيفتاده و آنها كه نديده ايم اتفاق افتاده. مثلن همين چند روز پيش من كه خوب در نوع خودم خدام و همشهريمان كه دبير كوه خدايان است، رفته بوديم جامعه فرهنگي. كه بگويمشان نماينده تعيين كنند براي تريبون آزاد. كه گفتم و آقاي دبير هم خودش كنار من واستاده بود. بعد آمد توي تريبون گفت كه شما جامعه فرهنگي را دعوت نكردين! خب نالوتي خودت كنار من ايستاده بودي كه! بعدش، حالا كس غريبه اي كه نيستي، خودمون ساعت ده صبح، بالاخره تصميم گرفتيم تريبون بذاريم، بعدش دخترك كه خودش هم از آن خداهاي مادينه ي نق نقوست آمده كه يك هفته است تريبون را بسته اين. آنطرفش خودت داري لگد انداختنش را مي بيني، اينطرف مي فهمي كتكش هم زده اي خودت خبر نداري. سندش؟ نشريه! مكتوب شده! نوشته ايم! عربده اش كه همه تون كثافتينو رو از شش متري تو اون دعوا مي شنوي، نصيحت قول لين اش را به عربي و با رفرنس علمي به قرآن را هم بايد به گوش جان بسپاري. بعد اينقدر دم از شفاف سازي گروه جامعه شناسي، بعد ميگن تخلف آشكار، انتشار مصوبه گروه. بعد ميگن دو سالش رو چاپ كنين. بعد تو وبلاگ نوشته كه كاش انجمن مجبور نبود براي نتيجه گرفتن با هر كس و ناكسي ببنده! خب نبند عزيز دلم (به قول عزيز دلمان البت). حالا كسي كه دعوات نمي كنه، يه كم فك كن، بعد فك بزن، (جناس خط رو حال كردي؟) خودت ضايع مي شي، بعد عرتم در مياد كه فلان... جدن كه آب كه سر بالا مي رود قورباغه ابوعطا مي خواند... حالا جلوه دومش؟ اين همه وبلاگي كه مخصوصن اين دختراي دانشكده مي نويسن. با اون قلماي خز خسته، بعدش هم از اول تا آخر ناله. از راهبه هاي مسيحي بدتر كردن ديگه. اونم لوس و ننر. ادبي هم كه ديگه ميخوان بنويسن، ياد استاد ادبيات پارسالمون مي افتم... اصلن انگار تو اين دنيا زندگي نمي كنن. حالا مي خوام بحث را به كجا بكشم؟ هيچ جا. ميخواستم يه چيزايي بنويسم، نه حسش هست نه اصلن يادم مونده... آها بذار تا يادم نرفته، بعد اون تريبون با اولين نفري كه حرف زدم، يكي از شاخ هاي بچه هاي مستقله. مي گفت ببين! كسايي كه تو اسلاف شما اسمشون بسيجي بود، ماها ديديم. ماها تو زندان بوديم كه همينا با پوتين تو بيضه هامون مي زدن، ولي الآن فرق داره اما اون هويت تا بخواد پاك بشه، طول ميكشه... حالا اينو گفتم كه از خودم دفاع كرده باشم؟ خب معلومه. پس چي. گزينشي هم عمل كردم؟ نوكرشم! چرا كه نه. جداي از اون ميخواستم بگم كه ميدوني، دشمن آدم وقتي مردونه ميجنگه، آدم از ستيز لذت مي بره. ولي سر و كله زدن با كسي كه فقط بلده دندون بگيره و نيشگون، آخر سر هم تف بندازه، به آدم نمي چسبه. خيلي از وقتها، وقتي يه پشه داره دستم رو نيش مي زنه، مي شينم با آرامش كارشو تماشا مي كنم. نيششو فرو مي كنه، بعد كم كم رنگ قرمز مي خزه توي شكمش. بعدم پا ميشه ميره. حالا مگه كشتن داره؟ ولي وقتي در گوشت هي وزوز كنه، هي گير بده ديگه چيكارش مي شه كرد؟ اين حرفا هم هيچكس نگفته كه راهي به حقيقته. نه خير. نه حقيقته نه هيچي. مزخرفه. يادمه تو كلاس برنامه نويسي با پاسكال كه دوم دبيرستان داشتيم، يه تمرين براي فرمان رندوم اين بود كه برنامه اي بنويسين كه چندتا حالت داشته باشه، بعد كليدو كه ميزنين يكيش به صورت اتفاقي انتخاب بشه، برنامه اي كه منو و سعيد نوشته بوديم، به صورت كاملن رندوم فحش ميداد. يعني همه گزينه هايش فحش بود. البته با تشكيك وجودي... غرض اينكه در چنين فضايي حرف مي زنيم.... توي برنامه اي كه همه گزينه هايش فحش است... هركاري بكني انگار به عده اي فحش داده اي... 

ول كنم. ضرباهنگ اسفند امسال به طرز حال به هم زني تند بود. آمدن عيد بهمان نچسبيد.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 |

1-اگر آن reading بدمصب يادم بيايد، بيشتر مي توانم بگويم ولي علي الحساب اينكه خوف ترين طوفان هاي دنيا در اثر نوع خاصي از درگيري توده هاي هوا پديد مي آيد كه موجب مي شود توده هاي عظيم جبهه هاي هوايي، دور يك نقطه مشخص شروع به چرخيدن بكنند. عكس هاي هوايي اش را ديده اي كه؟ يك نقطه  كه دورش غوغا به پاست. به اين نقطه مي گويند چشم طوفان. در چشم طوفان، حتا برگي تكان نمي خورد. آرامش مطلق. انگار سالهاست نسيمي نوزيده. سكون. گرد مرگ.

2- در چشم طوفان كه باشي، انتظار دو چيز را داري، يا اينكه مطابق تصورت در نقطه اوج تشنج ها و استرس ها باشي و يا اينكه آرامش خودت را حفظ كني و انگار كني هيچي نشده. اما در چشم طوفان كه هستي، وضعيت جالبي است... همه چيز انگار يك فيلم صامت است... يك پانتوميم خيلي واقعي، زيادي نزديك. مثل راديويي كه موجش را تنظيم نكرده باشند، توده خرخر مي كند. نمي فهمي. سخني گفته نمي شود. چهره هاي برافروخته و عصبي، صورت هاي خيس عرق، يقه هايي كه تا نيمه خيس شده اند، جيغ ها، گريه دخترك... به خودت مي گويي هميشه همين طور است، هيچ وقت نمي فهمي دخترها روي چه منطقي گريه مي كنند... هميشه وقتي انتظار نداري... انگشتت كه براي گرفتن ميكروفن از دست پسرك، پس شكسته، آرام آرام متورم مي شود... درد ندارد. هميشه داشته، روزهايي كه تو بستكبال اينطوري مي شد،  اما الآن ندارد، كرخت شده اي. صدايت كه از بلندگو مي شنوي اش، نمي شناسي، زبانت –آدامسي كه بچسباني روي موكت- از سقف دهانت كنده نمي شود. پانتوميم مسخره ادامه دارد. دهانهايي كه دارد مي درد از بس باز شده، خب چرا هيچي نمي گويند؟ نمي فهمي... مثل آن فيلم احمقانه پازوليني... چه تحليلهايي مي كرد امين... توده كور... تمام مي كني... تمام مي شود...

۳- در چشم طوفان كه باشي، طوفان از چشمت مي افتد. حقير و مضحك و مسخره مي شود.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 |

فریتس پاپنهایم، کتابی دارد به نام «از خود بیگانگی انسان مدرن». در ابتدای کتاب یک نقاشی آورده شده است که در آن، مردی را دار زده اند و زنی با اکراه بسیار، در حالی که روی خود را از مرد برگردانده و زیر چشمی به او می نگرد، سعی می کند با دستمالی دندان مرد را از دهانش بیرون بکشد. در تحلیل این پرده نقاشی، پاپنهایم اشاره می کند که مرگ و شخص فوت شده، در جهان سنتی و دینی، امری ماوراء مادیات و قدسی و در رابطه با جهان برین است. چیزی است که موجب حیرت در برابر هستی و اندیشه به زندگی و فرجام کار انسانها می شده است. اما زنی که تصویر شده در دوراهی بین احترام و احساس سنتی در برابر یک مرده و طلب شخصی خودش برای دندان مرده گیر کرده است. طبق یک افسانه قرون وسطایی، دندان مرده موجب ثروت یا خیر و برکت و ... می شود! این کار زن با ترس و شرم و نوعی از آوارگی روحی ناشی از استفاده شخصی از مرگ یک انسان، انجام می شود و بیانگر این است که فردیت زن به چنان حدی رسیده است و او را به اندازه ای از انسانیت سنتی جدا کرده است که به «مرگ» صرفا به عنوان شیئی نگاه می کند که در راه اهداف خودش قابل استفاده است. در واقع زن نمی تواند هیچ احساس هم دردی و اشتراکی بین خودش و مرد به عنوان دو «انسان» داشته باشد. اما بهرحال کورسوی عواطفی که در عمق روح هر انسانی نهفته است در چهره او شک و اکراه را باز می نماید... حالا این یک وجه امر است و طرف دیگر آن سلسله اتفاقات طولانی و غریبی در تاریخ اسلام است که از رویش ضرب المثلی رواج یافته که اتفاقا این روزها هم زیاد می شود شنیدش: پیراهن عثمان.

2-  نبی پیر محمدی را من خوب نمی شناختم. به جز چندباری که دیده بودمش و چند باری نامش را شنیده بودم، چیز دیگری از او نمی دانستم. و این در این نوشته سودی دارد و زیانی. زیانش این است که در باره او باید به گفته های دیگران بسنده کنم و این روزها چه کاری بدتر از این؟ و به همین خاطر اگر حرفی هم درباره خودکشی او بزنم مبتنی بر سخن دیگران خواهد بود. و از جهت دیگر سودش این است که می توانم در مورد او به عنوان یک انسان، فارغ از تعلقات سیاسی و حزبی و صنفی اش، و بر پایه مشترکات بینمان، قضاوت کنم.

و با این احوالات بدجوری به دلم نمی نشیند وقتی می بینم کسانی متولی احقاق حقوق او شده اند و از «نبی عزیز ما» سخن می گویند که حتا سلام علیکی هم با او نداشته اند. وقتی اسم و امضای کسانی را می بینم که هیچ تصوری از مصائب و مشکلات خاص خوابگاهی بودن و در کوی دانشگاه زندگی کردن را نمی فهمند. اسم و امضای کسانی را می بینم که معتقدند و نوشته اند که ایران یک طویله بزرگ پر از حیوانات است و آدم ها چرک کف دست. وقتی می بینم تظاهرات دیگر تنها جمع تظاهر است و هیچ اعتقاد و مروتی پشتش نمانده است. وقتی می بینم به بهانه اخلاق، اینهمه تهمت و بی احترامی و اهانت صورت می گیرد و به بهانه حقوق فرد، حقوق همگان پایمال می شود... و برایم تداعی می شود آن قوم معروف تاریخ که شهرتشان به دو چیز بود: 1- ایراد های نابخردانه و لجوجانه تراشیدن و 2- «نبی» کشتن... و برایم طنز تلخی می نماید از نبی سخن گفتن در این وانفسا. رنج دیگران را دستاویز اهداف خود کردن، خصیصه کم مایگان و حقیران است. مباد که آلوده اش شویم.

3- کازانتزاکیس در آخرین وسوسه مسیح می نویسد:«ویران گشتن دنیا در اثر حقیقت، بهتر از نجات یافتن آن توسط دروغ است. چرا که در بطن چنان رستاخیزی، شیطان، آن کرم بزرگ نهفته است.» دوستان! بیایید برای مقاصدمان – چه خیرخواهانه چه غرض ورزانه- حقیقت را قربانی نکنیم و واقعیت را گژ و واژگونه نتابانیم. که این کار، راهی به ترکستان است و روشی نادرست- چه بسا نادرست ترین روش- برای رسیدن به هر مقصدی. چه مطلوب و چه نامطلوب.

* اين نوشته در ابتدا براي سمر نوشته شده بود. اما به دليل دز بالاي بنيادگرايي در آن چاپ نشد و نويسنده حال كرد در اينجا دوباره آپش كند. طبعن زمان قصه گذشته و براي همه هم نيست. ولي از جهت ديگر خيالي هم نيست...

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 |
با آنكه سفر خيلي بي موقعيست‏، دارم همه سعي خودم را مي كنم كه در اين چند ساعت باقي مانده، منتظر و حتا مشتاقش باشم. اگر شد بدم نمي آيد كه حالت اضطراب نانوشته اي كه هميشه قبل از سفر به سراغ آدم مي آيد را هم پيدا كنم البت در همان اثنا تلاش خواهم كرد كه متظاهرانه به نظر نرسد و دروني جلوه كند. خدا را چه ديده اي...

پس از سفر نوشت:

در انجام بعضي كارها نبايد شك كرد. هر چند اولش خيلي دوست داشته باشي شك كني. مي فهمي كه؟

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 |