هههههههههههههههههها.......هههههههههههههههههههههههو
بوي لجن اصل. آنهم از پانصد متري.
تکیهی کلام و ذهن و رؤیامان شده است «رواق». اگرچه علی الحساب «ر» اولش را نباید احتساب کرد برای تقریب معنا به حقیقت. بس که سگ دو. دروغ هم نباید گفت که خدایی امیدبخش ادامه دادن شده است سگ مصب. بشود اگر. دعا...
نوعی از مدرنیسم در سراسر جهان سوم گسترش یافته است. مدرنیسم مبتنی بر توسعه نیافتگی به ناچار باید جهان خود را بر پایه خیالات و رؤیاهای مدرنیته برپا سازد، و خود را با تداخل و تقارب به سراب ها و اشباح تغذیه کند. این مدرنیته برای صادق ماندن نسبت به حیاتی که منشأ آن بوده است، به ناچار باید خشن و خام، شکل نایافته، و آمیخته به جیغ و جنجال باشد. این نوع مدرنیسم علیه خود می شورد و خود را شکنجه می دهد که چرا قادر نیست یک تنه تاریخ را عوض کند _ یا آنکه خود را به آغوش تلاش های اغراق آمیز برای به دوش گرفتن تمامی بار سنگین تاریخ پرتاب می کند.
این مدرنیسم خود را با زجر و خشونت به سوی تحقیر نفس جنون آمیز می راند، و فقط به یارای توانایی عظیمش در طعنه زدن به خویش می تواند خود را حفظ کند. اما آن واقعیت عجیب و غریبی که خواستگاه این مدرنیسم است، و فشارهای تحمل ناپذیری که بر حیات و حرکت آن وارد می شود _ فشارهای اجتماعی و سیاسی و همچنین فشارهای معنوی_ درخششی آمیخته به خشم و جنون در آن ایجاد می کنند که مدرنیسم غربی، به رغم سازگاری بسیار عمیقترش با جهان، به ندرت قادر به رقابت با آن است.
پی نوشت: تجربه مدرنیته، مارشال برمن، مراد فرهاد پور، 284.
یکی دیگه پی نوشت: یک بار به عنوان متن ادبی بخوانیدش، یک بار به عنوان متن علمی، یک بار به عنوان متن فلسفی و چند بار دیگه هم همین طوری بخوانیدش.بعد شروع کنید باهاش هم ذات پنداری کنید. بعد ببینید خب اینجوری نمی شود. چرا این متن اینطوری است؟ چه موضعیمی شود برابرش گرفت؟ برای بهتر درک کردن پسندیده است چند روزی باشد که به این نتیجه رسیده باشید که با همه این ادا اصول ها، عمیقن آدم مدرنی هستید. فقط یک مدل نق نقویش. یک بار آن اوایل نوشته بودم جامعه شناسی مثل سیگار کشیدن است. هم می خواهی بکشی هم همیشه عذاب وجدانکی ته دلت وول وول می زند. فحشش می دهی ولی دوباره جذبش می شوی. تقریبن همه چیز همین طوری است. یک جایی مارشال برمن توی همین کتاب نوشته، خصلت مدرنیته این است که همیشه بر علیه خودش اعتراض کند و زیر لبت ادامه می دهی که ... و شاکی شود و...شاید «ما» شود و...شاید «همه» شود و... شاید هم...
خب... عید بدی نبود. مخصوصن از روز چهارم پنجم که کلاه قرمزی را کشف کردم! و این مضاعف شده بود با قرابت غریبی که بین شخصیت درخشان پسرخاله با یکی از بچه های دانشکده پیدا کرده بودم. -نمی گم غیبت نشه مثلن- جدن که از آن لوس بازی یخ مدیری خیلی سر بود.
با بعضی آدمها که هستی، شیطان را لحظه لحظه می بینی که جست و خیز کنان دنبالتان می دود، چشمک می زند، توی گوشه و کنارهای نگاهت، سرک می کشد و در می رود. لبخند نرمش که روی صورت های مختلفی می نشیند... سردی ِ فلزی ظلمت، گرچه دور است، مثل ستاره ای که خاموش روشن می شود، می آید و می رود. مهی که روی پوستت می وزد. لرزی که دم به دم، میانه جانت می خزد و از گردن بالا می آید و صورت را در آغوش می گیرد و جلوی پیشانی فرو می نشیند... هرگاه که زمانی دراز به مغاک چشم بدوزی، مغاک نیز چشم به روح تو خواهد دوخت...
در این پست ابتدا بنایم بر این بود که در مورد «زمان» بنویسم. و نوع نگاه به زمان عید در دوران سنت و مدرن را بررسی کنم. اما دیدن صحنه ای در خیابان از یک جهت، و اسمی که روی این سال گذاشته شد از جهت دیگر،نظرم را عوض کرد. مادری بود با دخترش که می خورد سالهای اول ابتدایی باشد. مادر پفکی برای دخترش خریده بود و دست و صورت دختر میانه خوردن پفک، نارجی شده بود. بعد دوتایی از کنار دستفروشی گذشتند که سبزه می فروخت، دخترک گیر داد که سبزه بخرند و مادر برای دخترک سبزه خرید و رفت. احتمالن بین خریدن پفک و سبزه، چیزی حدود ده دقیقه گذشته بود... حالا بیاییم سراغ مقاله بسیار مشهور زیمل به نام: پول در فرهنگ مدرن.
« اقتصاد پولی، وابستگی شخص و روابط مادی را که مشخصه اقتصاد تهاتری است از میان برد. اقتصاد پولی، مدام میان شخص و شئ ای خاص، ارزش پولی را حائل می کند، ارزشی که ذاتا عینی و فاقد هر نوع کیفیت است.» بنابراین پول، در عبارتی که به نگاه هایدگر نزدیک است، انسان را از جهان جدا می کند. چون در ابتدای هر نوع رابطه ای با هر شئ ای در جهان می نشیند. اما این واسطه ارتباط شدن، تأثیر عمیق دیگری هم می گذارد:«پول، مشترک و همگانی است زیرا معادل همه چیز است. فقط آنچه یکتا و بی مانند است باز شناخته می شود و شاخص است. هر آنچه با بسیاری برابر است، حتا با پست ترین آن بسیاران هم برابر است و به همین سبب والاترین ها را به سطح پست ترین ها فرو می کشد. این امر نتیجه و «تراژدی» هر نوع جریان هم سطح سازی است: این جریان مستقیمن به سطح پست ترین عنصرمنتهی می شود زیرا والا همیشه می تواند به پستی درافتد اما به ندرت پستی والا می شود.» این جریان سبب می شود تا ارزش پفک _نیمچه تنقل پوچ و بدمزه _ هم تراز سبزه_نماد کشاورزی و تولید محصول و بارآوری و حیات و رزق_ شود. بدین سبب نوعی دلزدگی و پوچی فرا می رسد. دیده ام زنانی را هنوز معتقدند روز اول عید باید لباس تازه ای را که به دست خود دوخته اند بپوشند. مقایسه اش کنید با تمهید اکثر ماها برای عید. چهارتا تکه لباس و شلوار و کفش و...که با عجله انتخاب کنی و بخری و سر راه هم دوتا ماهی و یکی سبزه و چند تا تخم مرغ رنگی و احیانن کیسه زباله و دستمال کاغذی که در خانه تمام شده و بعدش هم بیایی خانه و همه شان را بریزی کناری و بشینی جلوی تلویزیون و آشغالهای آن نکبت را با کمال اشتیاق ببینی و حین دیدنشان در مورد عیدی هایی که گرفته ای فکر کنی و مقایسه اش کنی با پارسال و فلانی که امسال و پارسال یه اندازه پول داده و فلانی که فردا قرار است عیدی بدهد و پول تغییرات احتمالی ای که قرار است وسایل خانه بکند و پول سفر و پول هزار چیز دیگر...
فرهنگ پول مدار و مصرف محور، چون همه چیز را هم سطح می کند، لذت تمایز و کثرت را از انسان می گیرد. لذت تفاوت و رنگارنگ بودن را می ستاند. زیمل در ادامه به شیوه ای استادانه، ادامه می دهد که ما انسانهای مدرن، همگی به پرستش خدای پول نشسته ایم. عبادتی از سر بی حوصلگی و خمودی و اجباری غیر قابل تسکین: «نیکلاس کوزایی که خود روح مدرن اواخر قرون وسطا بود، خدا را با واژه زیبای«جمع اضداد» توصیف کرده است. در این مفهوم است که تمامی جنبه های عجیب و آشتی ناپذیر وجود به هماهنگی و وحدت می رسند و... اینها بخشی از مفهوم خدا و مفهوم «ما خدا داریم» است. احساس هایی که پول بر می انگیزد شباهتی روانشناختی با این مفهوم دارند. پول به طور فراینده با بدل شدن به تجلی کامل و معادل مطلق تمامی ارزش ها، به شکل مجرد بر تارک اشیا و چیزهای متعدد می نشیند و به کانونی بدل می شود که در آنجا اشیای متضاد و بیگانه و دور از هم به یکدیگر بر می خوردند و شباهتشان آشکار می شود.»
عید یک پدیده تراژیک شده است به خاطر پیوند عمیقی که با پول و خرید کردن پیدا کرده است که موجب می شود تنها ارزش موجود در عید «ارزش ریالی» باشد و این امر، آدمی را در مرداب عفن محاسبه ها غرق می کند و حاصلش بیش از هر چیز، کسالت است و ملال، این کلیدی ترین واژه های قرن ما. ملالی که نوروز بیش از دیگر ایام سال مبتلا به آن است.
پی نوشت: اصولن با نام گذاری سالها هیج جوره حال نمی کردم. چون به نظرم، کلمات و مفاهیم لازمان و مدید را در حصار یک سال می چپاند و غیر از لوس بازی و بدفهمی سودی نداشت ولی با نام امسال اساسن حال کردم. دلیلش هم به کسی مربوط نیست.