جملهی قصار میگوید: انسان، تا جایی که انسان است، در نزدیکی خدا سکونت دارد. ارسطو داستانی را نقل میکند[از هراکلیتوس]...
"از هراکلیتوس سخنی نقل میکنند که خطاب به بیگانگانی که به ملاقات او آمده بودند گفته شده است. آنها پس از اینکه بر هراکلیتوس وارد شدند او را در حال گرم کردن خود در کنار تنور نان دیدند. متحیر و مبهوت ایستادند. هراکلیتوس که تردید آنها را دید به آنان جرأت داد و با این کلمات به دخول دعوت کرد: «اینجا نیز خدایان حاضرند.»"
حکایت گویاست، با این همه اندکی بر آن درنگ کنیم. گروه ملاقات کنندگان بیگانه، با کنجکاوی مصرانهشان دربارهی متفکر در نخستین نظری که بر جایگاه او افکندند سرخورده و مأیوس شدند. گمان میکردند باید او را در وضعیتی پیدا کنند که بر خلاف روال معمول زندگی آدمیان نشانهی استثنا، کمیابی، و از رو هیجانانگیز باشد. آنها امیدوار بودند از این ملاقات با متفکر لااقل برای مدتی مطالب لازم جهت گفت و گویی سرگرم کننده را به دست آورند. بیگانگانی که میخواستند متفکر را ملاقات کنند انتظار داشتند اگر بخت یار باشد او را دقیقن در لحظهای غفلگیر کنند که، غرق در تأملی عمیق، در حال اندیشه است. ملاقات کنندگان میخواستند این لحظه را «زیست کنند»، نه برای اینکه اندکی از اندیشه متإثر شوند بلکه فقط برای این که بتوانند بگویند کسی را دیده و [سخنش] را شنیدهاند که همه کس او را یک متفکر میداند.
اما به جای آن، ملاقاتکنندگان هراکلیتوس را کنار تنوری یافتند. بیگمان این مکانی کاملن عادی و بیجلوه است. جایی است که نان میپزند. اما هراکلیتوس، حتا به خاطر پختن نان در کنار تنور نیست، بلکه فقط آنجاست تا خود را گرم کند. بدین گونه در این مکان بسیار معمولی او تمام فقر زندگی خود را برملا میسازد. نمایش فیلسوفی که از سرما میلرزد سود چندانی ندارد، و حتا کنجکاوان سرخورده نیز از مشاهدهی این منظره اشتیاق جلوتر رفتن را از دست میدهند. او در چنین مکانی چه میکرد؟ این رویداد پیش پا افتاده و بدون جذابیت، یعنی منظرهی کسی که احساس سرما میکند و خود را در کنار تنور گرم میکند، رویدادی است که هر کس در هر لحظه میتواند نزد خود در خانهی خویش شاهد آن باشد. پس چرا به دنبال یک متفکر بگردیم؟ ملاقات کنندگان خود را برای بازگشت آماده میکنند. هراکلیتوس کنجکاوی سرخورده را در سیمای آنان میخواند. او میداند سلب کردن احساسی مورد انتظار از تودهی مردم کافی است تا کسانی که از راه رسیدهاند برگرداند. بنابراین آنها را تشویق میکند و آشکارا از آنان با این کلمات به دخول دعوت میکند:«اینجا نیز خدایان حاضرند.»
... نقل این داستان و انتقال آن به ما انسانهای امروز بر این واقعیت استوار است که آنچه نقل میکند برخاسته از فضای ویژهی این متفکر و خصلتنمای آن است. عبارت «این جا نیز» در مجاورت تنور، در این مکان بیادعا، که هر چیز و هر وضعیتی، هر عمل و هر اندیشهای، معمول و رایج، یعنی «آشنا»، است، «در همین مکان» در این جهان آشنا، همین جاست که «خدایان حاضرند.»
*نامه دربارهی اومانیسم، مارتین هایدگر
پی 1: این تکه را که میخواندم، بیدرنگ به یاد نوع لباس پوشیدن، حرف زدن و راه رفتن آیت الله بهجت افتادم. و بلافاصله نمونهی بهتری یافتم. امام. امام به معنای کامل، متفکر، عارف و سیاستمداری در_جهان است. عکسهای امام... چای دم گذاشتنش، هندوانه خوراندن به نوهاش، ملحفهی سفیدی که روی آن مبل انداخته است... حتا لهجهی صحبت کردنش که خیلی جاها، مخرج کلمات با زبان معیار روز متفاوت است. همهی اینها نشان میدهد که امام، در جهان، جایی میان مخلوقات خدا زندگی میکند و در این زندگی، خالصانه و بیپیرایه است و در عین توجه، بدان بیتوجه است. زیرا دل در گروی جایی دیگر دارد.
پی 2: اما این سوال برایم مانده است همچنان، امام ساده زیست و بیپیرایه است. احمدی نژاد هم حداقل ادایش را درمی آورد، چه چیزی باعث شده است امام چنان وجاهتی داشته باشد و احمدینژاد فاقد آن باشد؟ به گمانم اگر احمدی نژاد به جای هراکلیتوس بود، بلافاصله شروع میکرد به هوار کشیدن که: چرا بی اجازه و بدون وقت قبلی به دیدار من آمدهاید؟ چرا باید شما در آسایش و گرمی در خانههایتان به سر ببرید و من در سرما بلرزم؟ چرا نمیگذارید من کارم را انجام دهم؟ چرا مزاحم میشوید؟ در حالی که اتفاق خیلی ساده بود. او در کنار تنور خودش را گرم میکرد. چون علی الحساب سردش بود. همین! من جوابم این است که رفتارهای احمدینژاد، یک نمود است. چون پوستهای، بودی ندارد. احمدینژاد شاید سیاستمدار بسیار تیزهوش و بزرگی باشد، اما انسان بزرگی نیست و این نابزرگی، از لا به لای رفتارهایش بیرون میزند. از آرامش و وقار امام در رفتارهای او خبری نیست. امام شاه را «مردک» میخواند، اما بزرگی آن سخن کجا و لیچارهایی که از دهان احمدینژاد هر روز نصیب بسیاری میشود؟ نمیدانم. یک چیزی هست. چیزی که نمیتوانم بفهمم چیست... شاید از سنخ نه هر که سر تراشد...
1- یک «بلا» وسط جان هر «وبلاگ»ی نشسته است که وقتی تردامن ارتکابش بشوی، چه عالیجناب سرخپوش باشی چه دیکتاتور کوتوله، دست از سرت برنمیدارد. مصیبت کنه جانت میشود. از این چیزهایی که یک «عصا» فرو میکند وسط «اعصاب» آدمیزاد. پی: اصل جملهای که ساخته بودم این بود: وقتی تو نیستی، با آنکه انگار هیچ چیز فرقی نمیکند، یک «عصا» فرو میرود وسط «اعصاب»م. لینک باکسم را از سر بیکاری تغییر دادهام، اعتراضی هست، هر چه سریعتر اعلام کنید که یارو در این روزها، برای تنوع، در فاز لیبرال است و بنیادگرایی فرو گذاشته.
2- سر یک کاری، افتادهام به خوانش وبلاگ استادهایمان. استادتمام پرآوازهی دانشکدهمان، تقریبن هر روز، و چه بسا روزهایی دوبار، پستهای عریض و طویلی در وبلاگش میگذارد که الحق و الانصاف، جرز دیوار شرمش میآید از به خود گرفتنشان. رسمن از زندگی بیزار میشوم. یعنی آخر آخرش قرار است بشود این؟ بشویم اینچنین؟
3- دیروز، ریشهایم را تراشیدم. و در استعانت به خذ ماصفا و دع ماکدر، با یک رأس سبیل دسته موتوری، دله میدوم. حداقل خوبیاش این است که آدم جلوی آینه که میرود، نیشش به خنده باز میشود، برخورد بعضی هم میتواند خودش موجب فرح شود. بالاخره عقل آدمها تحمل محدودی در برابر گرما دارد... میدانی که...
4- سر یک بحثی که با دوستی در گرفت، به این نتیجه رسیدم که دقیقن آنچه در دانشکده اتفاق افتاد، با یک چرخش گفتمانی در جامعه متفق شد گاه انتخابات. موارد جالبی هم از قضا پیدا کردهام. مثلن آرای انتخابات شورای صنفی، با اندکی اغماض، 130 در برابر 240 بود. نسبتی که به طور بامزهای مساوی 13 به 24 میلیون است. یک نوشتهی مفصل نوشته ام در بابش.
5- امین یکبار از فکوهی نقل میکرد که میگفته در دورهای خیلی مفصل روی مرگ تحقیق میکرده و بعد از مدتی کم کم احساس کرده که دارد میمیرد... شروع کردهایم در مورد قرون وسطی خواندن، هم گاهی تقربن چنین حسی بهم دست میدهد. زندگی با قدیسها، دیرها، براهین اثبات خدا، ریاضت کشان، قدیس بوناونتوره که عاشقش شده ام... در جوانی برای رهایی از وسوسهی نفس، لخت میشده میپریده توی گزنه! اوصیکم، علی الخصوص سهتایتان را به خواندن نام گل سرخ، شاهکار امبرتو اکو، یا دیدنش. معرکه است...
6- اثنای گرد و غبارهای این روزها، دم به دم یاد Mist فرانک دارابونت میافتادم. خیلی دلم میخواست از وسط آن دولخ، جک و جانوری، چیزی در بیاید یک خورده ای آدم بخورد. حتا بیشتر از یک خورده. خیلی.
7- چه آنقدر دستمان پر باشد که بتوانیم یک هژمونی جهانی رسانهای راه بیاندازیم سر طعمهی ندایی که گیرآوردهایم، چه زورمان به رسانهی مملکت خودمان برسد که لبالبش کنیم، از طعمهی جدید مروه نام، چه همهی بضاعتمان یک نشریهی چسچاپ توی یک دانشکدهی حقیر باشد و نبی داشته باشیم... در واقع فرقی نمیکند چقدر قدرتمندیم، همهمان تا ذیلترین قعر ممکن پستیم و در راه سیاست بازیمان، برای اندوهبارترین جاندادنها شامورتی بازی راه میاندازیم. ما حتا احترام به مردن را فراموش کردهایم. ما، همهی ما، مدتهاست «مرگ» را از یاد بردهایم و «سقط» میشویم به قول حضرت فردید.
تو اگر نبودی، چه آسان میشد خلافت ابوبکر را مشروعتر دانست... هر چه باشد او دموکراتیکتر از تو انتخاب شده بود. تو اگر نبودی، چه آسان میشد دموکراسی را پذیرفت... به راهش جان سپرد... تو اگر نبودی، چه آسان میشد دل به مارکسیسم بست... مگر چهگوارا، بعد از انجام کارهای وزراتش، در مزارع نیشکر کنار فقیرترین کارگران کوبایی، عرق نمیریخت؟ چه آسان بود اگر کنار چاه کندنهای تو، مدهوشیهای نیمه شبهای نخلستان نبود... گریههای دل چاه نبود... نیمهی سیب شب معراج نبود...اگر تنها به خانهی آن زن رفته بودی و نان پخته بودی و حرفهای دل تنور نبود که بچش طعم آتش را... تو اگر نبودی، همهی پارادوکسها چه راحت حل میشد... تو اگر نبودی تقابل ذهن و عین، دنیا و آخرت، انسان و خدا، فقه و عرفان، کلام و فلسفه، ابن سینا و سهروردی، هایدگر و پوپر،... چه آسانتر جواب میگرفت... اگر تو نبودی سیاستمدار و عارف، هر دو چه احساس آرامشی در کنه وجود خود داشتند... اگر نبودی... اگر خاطراهات نبود، اگر قصههایت را برایمان تعریف نکردهبودند... کار جهان، تو را به خود ندیده بود، اگر این جمع اضداد کمرشکن تو نبود... چقدر زندگی راحتتر بود... چقدر تحمل این دوگانگیها راحتتر بود... تو اگر نبودی... چه راحت میشد جامعهشناس شد...تو اگر نبودی... چه راحت میشد حقوق خواند... قضاوت کرد... تو اگر نبودی، میشد در این جهان علوم انسانی خواند. تو اگر نبودی، همهی مکتبها اینگونه بیمصرف نمیشدند...تو اگر نبودی، علوم انسانی استفراغات نفس اماره نمیشد... چگونه تو باشی و ما دموکراسیخواه شویم و مارکسیست شویم و هایدگری شویم و پوپری شویم و هر «الخ» مزخرف دیگری شویم؟ و از طرف دیگر چگونه تو باشی و ما چون «تو» شویم وقتی خودت گفتهای نخواهید توانست... بودن تو، موجب آن شده است که ما نه بتوانیم چون تو شویم و نه بخواهیم چون هیچ کس دیگری... تو ما را همیشه در برزخی میان بهشت خودت و دوزخ دیگران، نگه داشتهای...
امروز، توی پیاده رو، معلم عربی سوم دبیرستانمان را دیدم. از فاصلهی نسبتن دوری هم شناختمش و فرصت داشتم تا به ذهنم اجازه بدهم که خاطرات مربوط به کلاسش را به یاد آورد... پررنگترینش روزی بود که سر کلاس مزه پراند و همهی بچههای کلاس، با هم دیگه پا شدیم کاپشنهامون رو پوشیدیم... بعد یادم آمد که نمرهی مستمرم را صفر رد کرده بود به خاطر ایجاد ناآرامی در کلاس... بعد که دم دفتر، باهاش دهن به دهن شدم... بعدش روز آخر که زد توی کلهی اون همکلاسیمون که کلهاش را تیغ کشیده بود... بعدش روزی که از سعید پرسید، چی داری میخونی و سعید خیلی آرام «روی ماه خداوند را ببوس» من را گرفت بالا و شروع کرد توضیح دادن که روی ماه خداوند را ببوس که مصطفی مستور نویسندهشه و در مورد یک آدمیه به اسم یونس که به خدا... و یارو قاطی کرد و... دیگر کمکم خاطرات کمرنگی میآمد و میرفت... شعری که برایش ساخته بودیم و داشتیم میخوانیدیم که آمد سر کلاس...
احتمال بسیار ضعیفی داشت که بشناسدم... یک لحظه به ذهنم رسید که بروم ازش حلالیت بطلبم به خاطر فحشها و چیزهایی که پشت سرش بهش داده بودم... بعد با خودم فکر کردم یک جورهای نامردی است.. چون اگر بفهمد چه چیزهایی پشت سرش میگفتیم، هیچ وقت حلالم نمیکند... گفتم خب، میروم سلام میکنم و همین... دیدم آن هم نمیصرفد. چون احتمالن بعدش میپرسد کدام مدرسه بودی و بعدش میگوید حالا داری چی میخونی... احتمالش زیاد بود که آخرش دوباره برسیم به این سؤال همیشگی که خب حالا که جامعه شناسی میخونی جامعهی ایران چهطوریه؟ و دوباره تو مجبور شوی این جملهی مسخرهات را که تا حالا هزار بار در چنین مواقعی به کار بردهای دوباره بگویی که از یک جامعهشناس هیچوقت چندتا سؤال را نباید پرسید: اول این که چه کاره میشود، دوم اینکه جامعه ایران چه طوری است، سوم اینکه توی جامعه شناسی چی میخونن... لحن مؤدب حرف زدنش که یادم میآمد، مشمئز میشدم. هر طوری فکرش را میکردم در طول آن یکسال هیچچیزی که پشیزی به درد بخورد یادم نداده بود... حق معلمی هم به گردنم نداشت... اصلن حوصلهاش را هم نداشتم در این سگپزان تابستان...اصلن ندیده بودمش بهتر بود... از کنار هم رد شدیم.
پروژهی این انتخابات هم در حال بسته شدن است. با رویدادها و عملکردهایی که احتمالن چندین و چند سال بر سرشان بحث خواهد شد. شائبهی تقلب برای آنها که وجود نداشت، که هیچ، برای آنها هم که وجود داشت، بعید است در هیچ حالتی حل شود. کمرنگ میشود و به صورت خاطرهای تهنشست میکند.این خصلت همهی ماست که اصولن هیچگاه نظرمان عوض نمیشود و هر کس هم نظرش عوض شود، کممایه و احتمالن ترسو و جوگیر و گمراه و... میدانیمش. امکان ابطال انتخابات هم در حد صفر است. حال باید نشست و آنچه رخ داده است نگریست.
بسیاری، اعتراضات و تظاهرات و دزد و پلیسهای انصافن جذاب این چند مدت را به روزهای اول انقلاب تشبیه کردهاند. چنین نمیدانم. همهی انقلاب تظاهرات و شعار و اعتراض نبود. ایمان و افقهای تازه و ایدئولوژی مبارزه هم بود. و به همین خاطر میتوانست در برابر گلوله و کشته شدن و شکنجه دیدن مقاومت کند. این اعتراضات دچار کمبود بار فکری و مطالبه بود. بی انصافی است اگر بگویم نوعی سرگرمی بیهدف تابستانی جدید، اما آنقدرها هم جدی نبود. بلکه بیشتر مانند همهی اعمال نسل ما، بی هنجار و ترسناک و بیکله بود.
اکثریت قشر حاضر در این تجمعات را کسانی تشکیل میدادند که «نسل سوم انقلاب» و همنسلان مناند. این تجمعات اولین یا از اولین نقاطی بود که این نسل خودش را به رخ این جامعه کشید و برای اثبات خودش عربده زد. نسلی که نه انقلابی دیده است، نه مزهی جنگ پای دندانش است و نه برای امامی خون داده است. نسلی که تنها «روایت» شنیده از دلیرمردیهای پدرانش و در خود تحقیر شده. روز و شب به کلیشهترین و هجوترین صورتها، برایش از روزها و آرمانهای انقلاب گفتهاند و از خونها و ایمانهای جنگ و از امام. روایتهایی کلی و یابس که نمیتوان ردشان کرد، اما در ته دل، انزجار آفریدهاند. ناشی از بچگی و بلاهتی که اصحاب فرهنگ همیشه برای نسل ما مفروض گرفتهاند. اندک روایتسازیهای قدرتمند هم شدهاست آژانش و حاج کاظم، که در قصهاش، نسل ما، همگی جزء آن آدم ترسوهایی هستیم که حاجی در آژانس گروگان گرفته. ما نه دل و جگر حاج کاظم را داریم، نه خاطرات تکان دهندهی دوران جنگش را که دم به دم flash back بشویم بهشان، نه حتا فاطمهای که برایش درد دل کنیم. ما، «گالم»های بدبخت نحیفی هستیم که دیر دنیا آمدهایم. و در تمام عمرمان با چشمان از حدقه بیرون جسته، دعوای آدمها را دیدهایم و هنوز که هنوز است نمیدانیم ارباب مهربان است یا بهمان دروغ گفته. هیچ کس طرف ما نیست و مثل درختان وحشی، خودمان رشد کردهایم. نسلی که به طور توأمان درخور ترحم و تنفر است.
برایش مدرسه ساختهاند، کلاس هوا کردهاند، نیمکت فراهم دیدهاند، ولی چیزی درسش ندادهاند. بار محتوایی و انگیزشی آموزش و پرورشش از لجن کمتر بودهاست و کسی برایش رمان ننوشته، شعر نسروده، فیلم نساخته، حتا سخنرانی نکرده. مطهری و شریعتی نداشته و در رویکردی متناقضگونه، هم میبایست حافظ انقلابی بودن باشد و هم تلاشگر آبادی و سازندگی. بزرگترین افتخاراتش شده رتبهی کنکور و المپیاد و شاگرد اولی دانشگاه. نسل نازپروردهی متوهمی که در خیالش خودش را جای پدرانش میگذارد و خشتک شاهها را میکشد روی سرشان و در واقعیت روز و شبش جلوی بازیهای کامپیوتر و سریالها و سرگرمیها و احتمالن دوست دختر _یا پسر_هایش سپری میشود. این اولین ظهور نسل بی هنجار من بود در تلاش برای کسب جایی زیر آفتاب این سرزمین. اولین حمله دسته ملخ ها. ببینیم که متولیان این کشور بالاخره متوجه میشوند که باید این نسل را جدی گرفت و دربارهشان تأمل کرد یا نه.