1- مادر بزرگ مادری ما، همهی زندگی ما...
آموختهاندمان در کتابهای زبان فارسیمان که: «را» نشانه مفعول است. نقش نمای مفعول گمانم نامش نهادهاند. مفعول هم میدانید، چیزی یا کسی است که کاری رویش انجام شده یا وضعی برایش مترتب آمده. مادر بزرگ مادری ما، همهی هستی ما، مگر این جهان با تو چه کار داشت که از لمحهی اولین نامیدن نام مبارکت، اینگونه «را» به پهلوی «زهرا» نشسته است؟
2- به تحقیق علمی ثابت کردهایم. با همین روش تحقیقی که فردا امتحانش را داریم. هر دو طرفش را. یادتان هست پسرک را با سبیلهای تیغ تیغی و صدای زنگدارش؟ در آن شب قطار. فوق تخصص مغز و اعصاب بود. یادتان هست؟ او گفتمان. گفت تحریک اعصاب پوششی! غیر از این است؟ آنطرفش را هم که خوانده بودیم. روی آن موشها که دمشان را قطع میکردند. ابترها. همان واژهی پایانی سورهتان. تا بیست و هفت نسل! دیدید که... باز هم همه شان دم داشتند...اما... اما بین خودمان بماند مادر بزرگ، دلیل موجه خویشاوندی ما، هنوز که هنوز است، همانست که پیشترها، خیلی پیشترها نوشته شده بود... هزار و چهارصد سال گذشته است و ، هنوز که هنوز است، دست به پهلوهایمان نمیتوان زد... زخم تو به DNA ما که چه بگویم، به دین و دنیای ما نشستهاست. تا همیشهی همیشه.
3- مادربزرگ، آی مادر بزرگ... می خواهم برایت بنویسم(چه کاری بلدم غیر آن؟) میخواهم برایت بنویسم. یک متن سرسخت و بیپایان. از آنها که ناگهان میآیند و میروند تا سالها... آنها که جمله جمله شان می ماند. اما... دستم به قلم نمینشیند. لرزهام آرام نمیگیرد. کالبدمان در این «فی کبد» تا ابد، فرسوده است. پیر شدهایم و خشتها خاموشتر از همیشهاند...
۴- از آن لیل رفتن تو، خورشید امیدمان از رنگ غروب، بیرون نیامده... آفتاب در حجاب... بیخیال گرم شدن زمین،بیخیال همهی یخهای قطب، بیخیال سطح آب دریاها...حجاب از رخ بردار... گرم و سوزان بتاب... که تو... خود دریای مایی، قطب مایی، جنبش سبز مایی...