تبليغاتX
اینجا؛پانصد متری دیر مغان - شب و شیخ و شهر و زیرشلواری

انتخابات ریاست جمهوری این دوره از لحاظ‌هایی برای من تازگی داشت. اولن که این دوره دانشجو بودم. بالاخره دانشجو هم که می‌دانی که... رسالتی برای خود دارد و اینا. دومن هم که تهران بودم. سومن هم که به قول پایتخت نشین‌ها هم این دوره شهر التهاب و تحرک عجیبی داشته است نسبت به دوره‌های قبل. چهارمن و پنجمن‌شم زیاد جدی نیست که توضیحشان نمی‌دهم. حالا. در این هفته زیاد دور و بر ول گشته‌ایم. از پارک وی بگیر تا میدان خراسان تا تجمع حامیان احمدی نژاد تا زنجیره سبز امید ولیعصر و...و «علاف الرای» بودنم، اجازه می داد که در قامت یک سیب زمینی تمام عیار، به ظهور نیروهای اجتماعی به عنوان یک دانشجوی جامعه شناسی بنگرم و بایاس هم نداشته باشم و انسان شناس هم نبوده‌ام که نیازی به مشاهده مشارکتی باشد و کارم از لحاظ نظری مشکل داشته باشد.

القصه، مناظره کروبی/ موسوی را مثل اکثر مناظره های دیگر، توی مسجد کوی دیدم. میان صدای جیغ و سر و صدا و فحش و تشویق و... مناظره که تمام شد، به اتفاق دوستی از مسجد بیرون آمدیم که ناگهان متوجه شدیم، جنبش دانشجویی در کوی با فریاد اعتراض«یار دبستانی من» به راه افتاده و ملت دست‌افشان و پای‌کوبان پوسترهای جناب کروبی و موسوی را سر دست علم کرده‌اند و بی محابا به سوی کوی پزشکی می‌روند. اینجاست که شما ناگهان نجوایی از درونتان می‌شنوید که مگه تو دانشجو نیستی؟ پس اعتراض کن! ذلت نپذیر! میخواهی درباره بروی بشینی توی اتاق با این آقای ح. ر. ازغدی مناظره را تحلیل کنی؟ مگر نمی‌فهمی که تئوری محض پایه‌های هیچ دیکتاتوری را به لرزه در‌نمی‌آورد! اینجاست نقطه‌ی شروع! با بدنت حرف بزن تا هژمونی خفه‌ات نکرده. این است که راه میوفتی به سمت کوی پزشکی. و خیل سرکش دانشجویان آزادیخواه را که به در کوی پزشکی می‌رسند و با خوشه‌های خشم خود «در» آنجا را چنان که علی، در خیبر را، از جا برمی‌کنند و گوشه‌ای می‌افکنند و تو فقط مانده‌ای چرا این نگهبان‌ها با این خرسندی دست‌هاشان را کرده‌اند توی جیبشان و به ملت می‌خندند. انگار «شو» می‌بینند. به خود می‌گویی زور هیچگاه قدرت توده‌ها را باور نداشته... به جهنم. می‌روی وسط کوی پزشکی و این دانشجویان بی‌همه‌چیز پزشکی را می‌بینی که با کتاب‌های دستشان آمده‌اند بیرون و به این سیل خروشان چون روبهان پست، پوزخند می‌زنند. بگذار بزنند... دکترها به همه‌ی آدم ها به چشم یک طعمه نیمه‌جان نگاه می‌کنند... از در کوی پزشکی می‌ریزید توی خیابان امیرآباد و خیابان مثل رگ قلب پیرمردی، بند می‌آید. شعارها با قدرت گفته می‌‌شود و این فوران اعتراض و جوشش، به سمت پایین راه می‌افتد. البته اول فکر می‌کنی که سر چهارراه می‌ایستند و به فرایند دموکراتیک اعتراض می‌پردازند اما جمعیت به نظر می‌رسد که بیخیال نمی‌شود. تیغ‌ها در دست زنگیان مست افتاده است انگار...

این وسط یکی از بچه‌های دانشکده را پیدا می‌کنی و شروع می‌کنی حرف زدن و همراهی با جنبش دانشجویی ادامه دارد که ناگهان چشم به قامت خود می‌اندازی و می‌بینی که رسیده‌ای جلوی پارک لاله و یک لباس خواب خسته‌ی ضایع با یک فقره زیر شلواری و یک جفت دمپایی سفید پاره‌ پوره تنت است و رفیقت هم با دو تا لنگ راست دمپایی یکی طوسی و دیگری قهوه‌ای به پایش، و به همچنین یک زیر شلوار ورزشی عهد کنستانتین. و اینجاست که اندک اندک برایت می‌افتد که خب وسط شهری و سر و کله‌ی همه‌ی مردم شهر از زن‌ها و بچه‌ها و پیر و جوان دارد پیدا می‌شود و اندک اندک جنبش دانشجویی دارد تبدیل می‌شود به جنبش مردمی. و بدبختی اینکه دیگر نمی‌شود تنهایی برگشت. پس باید جلو رفت... میان توده ها. ولی خب... به دلیل ریختت ترجیح می‌دهی بروی وسط جمعیت و جمعیت به سمت میدان ولیعصر روان است... که ناگهان جلوی وزارت کشور، گرد هم می‌آید و با تمام توان خود فریاد می‌کشد«توپ، تانک، بسیجی،دیگر اثر ندارد...» و باید درست در مرکز این ولوله باشی و پاره شدن بنرهای احمدی نژاد زیر خشم جنبش را دیده ‌باشی و لگدهایی که به آن موتوری بدبخت حواله شد و اصلن یک چیزی می‌گویم... باید جای من باشی تا بفهمی قدرت توده چقدر است. مخصوصن اگر تو یک نفر باشی...تا بیایی توضیح دهی که نزدیکی تئوریک تو لزومن به نزدیکی سیاسی نکشیده‌است و خودت نمی‌دانم فلانو... چه می‌گویی؟ و آب دهانت خشک می‌شود و قصه جالب تر خواهد شد که دو سه تا از دوستان مستقل کروبی‌چی دانشکده را هم آنجا ببینی و بدتر اینکه آن‌ها هم تو را ببینند و بدجور بشناسند هم!... ولی خب... به خیر می‌گذرد. گدازه‌ی اعتراض جاری می‌شود به سوی میدان ولیعصر و از میدان ولیعصر میفهمی که خب... کمابیش یکی یکی دخترهای دانشکده را هم زیارت می‌کنی و با آن وضعیت و در آن موقعیت. و آن‌وقت دیگر چگونه بخواهی حصن بنیادگرایی‌ات باقی بماند و نوادگی چنگیزت. نواده چنگیز که سهل است خود چنگر را هم هرکس با پیژامه وسط میدان ولیعصر ساعت 3 شب ببیند، که همراه رفیقش مثل گنگ خوابدیده راه افتاده و دوره می گردد، به خودش که هیچ، به تاریخ هم شک می‌کند. بالاخره... جنبش سر می‌گذارد توی بلوار کشاورز و می رسد به کارگر و بالا می‌آید و تا به چهارراه جلال برسد، دیگر نای نفس کشیدن نخواهد داشت بعد از سه ساعت و اندی پیاده روی و نعره کشی. به کوی که برسی، جنبش شده است لشکر شکست‌خورده ای که می توانی برای بخش «جنبش» نمایشگاه «ما هنوز خسته ایم»، دعوتش کنی.(علماء دانند!) اما هر چه باشد تو وظیفه‌ی دانشجویی خودت را در قبال زورگویان پشمینه‌پوش و پشمینه‌روی، انجام داده‌ای و پلیس هم محلت نگذاشته وگرنه تا آخرین قطره خون باهاش درگیر می شدی... بله... پلیس هم فهمیده است... به پیش تا قله‌های کلیمانجارو.

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در چهارشنبه بیستم خرداد 1388 |