تبليغاتX
اینجا؛پانصد متری دیر مغان - بگذار بگذرد

سید حسین، من بودم، از همان اولش. توی قلب همه دعواها. چنانکه تو. من می فهمم بعد این همه کتک و فحش خوردن و سگ دو زدن و زد و بند برای آزاد کردن دانشجوها و این همه تحقیر شدن و زجر کشیدن، وقتی پشت سرت می گویند که رفته ای بین دانشجوها، که اسم بدهی به اطلاعات، چه حسی همه وجود آدم را فرا می گیرد. نمی دانم سید حسین. مغزم قفل کرده. بغضی که توی گلویت جمع شده بود وقتی از پردیس مرکزی می گفتی که ریخته اند و بچه ها را زده اند، از یادم نمی رود. حسرتت را با همه سلول هایم حس می کنم. سید حسین چه می شود گفت؟ شاید بودن ما تنیده شده است به این تنهایی بی امان که تا مغز استخوان آدم را می گزد. تنهایی ماندن میان دو مرز. تعلیق و سراسیمگی طاقت فرسایی که روح آدمی را شکنجه می کند. می گویند شکست، پل پیروزی است. ولی تکه بعدیش را نمی گویند که لاجرم عده ی پیمانکار پل سازی اند. همیشه آن وسطند. از هر طرف که خراب بشود، اولین گروهی اند که می ریزند توی دره. چه بگویم سید؟ بگذار بگذرد. بگذار در دانشکده بگویند که شرفمان را زیر خاک کرده ایم و در کوی بگویند که چهار سال توی دانشگاه چه گهی خورده اید بی غیرت ها... بگذار بگذرد. این روزها خوب می فهمم که وقنی امام با بغض می گفت که اسلام اینقدر که از روحانیان متحجر ضربه دیده از هیچ کس ندیده یعنی چه...  

نوشته شده توسط محمد ملاعباسی در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 |