پروژهی این انتخابات هم در حال بسته شدن است. با رویدادها و عملکردهایی که احتمالن چندین و چند سال بر سرشان بحث خواهد شد. شائبهی تقلب برای آنها که وجود نداشت، که هیچ، برای آنها هم که وجود داشت، بعید است در هیچ حالتی حل شود. کمرنگ میشود و به صورت خاطرهای تهنشست میکند.این خصلت همهی ماست که اصولن هیچگاه نظرمان عوض نمیشود و هر کس هم نظرش عوض شود، کممایه و احتمالن ترسو و جوگیر و گمراه و... میدانیمش. امکان ابطال انتخابات هم در حد صفر است. حال باید نشست و آنچه رخ داده است نگریست.
بسیاری، اعتراضات و تظاهرات و دزد و پلیسهای انصافن جذاب این چند مدت را به روزهای اول انقلاب تشبیه کردهاند. چنین نمیدانم. همهی انقلاب تظاهرات و شعار و اعتراض نبود. ایمان و افقهای تازه و ایدئولوژی مبارزه هم بود. و به همین خاطر میتوانست در برابر گلوله و کشته شدن و شکنجه دیدن مقاومت کند. این اعتراضات دچار کمبود بار فکری و مطالبه بود. بی انصافی است اگر بگویم نوعی سرگرمی بیهدف تابستانی جدید، اما آنقدرها هم جدی نبود. بلکه بیشتر مانند همهی اعمال نسل ما، بی هنجار و ترسناک و بیکله بود.
اکثریت قشر حاضر در این تجمعات را کسانی تشکیل میدادند که «نسل سوم انقلاب» و همنسلان مناند. این تجمعات اولین یا از اولین نقاطی بود که این نسل خودش را به رخ این جامعه کشید و برای اثبات خودش عربده زد. نسلی که نه انقلابی دیده است، نه مزهی جنگ پای دندانش است و نه برای امامی خون داده است. نسلی که تنها «روایت» شنیده از دلیرمردیهای پدرانش و در خود تحقیر شده. روز و شب به کلیشهترین و هجوترین صورتها، برایش از روزها و آرمانهای انقلاب گفتهاند و از خونها و ایمانهای جنگ و از امام. روایتهایی کلی و یابس که نمیتوان ردشان کرد، اما در ته دل، انزجار آفریدهاند. ناشی از بچگی و بلاهتی که اصحاب فرهنگ همیشه برای نسل ما مفروض گرفتهاند. اندک روایتسازیهای قدرتمند هم شدهاست آژانش و حاج کاظم، که در قصهاش، نسل ما، همگی جزء آن آدم ترسوهایی هستیم که حاجی در آژانس گروگان گرفته. ما نه دل و جگر حاج کاظم را داریم، نه خاطرات تکان دهندهی دوران جنگش را که دم به دم flash back بشویم بهشان، نه حتا فاطمهای که برایش درد دل کنیم. ما، «گالم»های بدبخت نحیفی هستیم که دیر دنیا آمدهایم. و در تمام عمرمان با چشمان از حدقه بیرون جسته، دعوای آدمها را دیدهایم و هنوز که هنوز است نمیدانیم ارباب مهربان است یا بهمان دروغ گفته. هیچ کس طرف ما نیست و مثل درختان وحشی، خودمان رشد کردهایم. نسلی که به طور توأمان درخور ترحم و تنفر است.
برایش مدرسه ساختهاند، کلاس هوا کردهاند، نیمکت فراهم دیدهاند، ولی چیزی درسش ندادهاند. بار محتوایی و انگیزشی آموزش و پرورشش از لجن کمتر بودهاست و کسی برایش رمان ننوشته، شعر نسروده، فیلم نساخته، حتا سخنرانی نکرده. مطهری و شریعتی نداشته و در رویکردی متناقضگونه، هم میبایست حافظ انقلابی بودن باشد و هم تلاشگر آبادی و سازندگی. بزرگترین افتخاراتش شده رتبهی کنکور و المپیاد و شاگرد اولی دانشگاه. نسل نازپروردهی متوهمی که در خیالش خودش را جای پدرانش میگذارد و خشتک شاهها را میکشد روی سرشان و در واقعیت روز و شبش جلوی بازیهای کامپیوتر و سریالها و سرگرمیها و احتمالن دوست دختر _یا پسر_هایش سپری میشود. این اولین ظهور نسل بی هنجار من بود در تلاش برای کسب جایی زیر آفتاب این سرزمین. اولین حمله دسته ملخ ها. ببینیم که متولیان این کشور بالاخره متوجه میشوند که باید این نسل را جدی گرفت و دربارهشان تأمل کرد یا نه.