امروز، توی پیاده رو، معلم عربی سوم دبیرستانمان را دیدم. از فاصلهی نسبتن دوری هم شناختمش و فرصت داشتم تا به ذهنم اجازه بدهم که خاطرات مربوط به کلاسش را به یاد آورد... پررنگترینش روزی بود که سر کلاس مزه پراند و همهی بچههای کلاس، با هم دیگه پا شدیم کاپشنهامون رو پوشیدیم... بعد یادم آمد که نمرهی مستمرم را صفر رد کرده بود به خاطر ایجاد ناآرامی در کلاس... بعد که دم دفتر، باهاش دهن به دهن شدم... بعدش روز آخر که زد توی کلهی اون همکلاسیمون که کلهاش را تیغ کشیده بود... بعدش روزی که از سعید پرسید، چی داری میخونی و سعید خیلی آرام «روی ماه خداوند را ببوس» من را گرفت بالا و شروع کرد توضیح دادن که روی ماه خداوند را ببوس که مصطفی مستور نویسندهشه و در مورد یک آدمیه به اسم یونس که به خدا... و یارو قاطی کرد و... دیگر کمکم خاطرات کمرنگی میآمد و میرفت... شعری که برایش ساخته بودیم و داشتیم میخوانیدیم که آمد سر کلاس...
احتمال بسیار ضعیفی داشت که بشناسدم... یک لحظه به ذهنم رسید که بروم ازش حلالیت بطلبم به خاطر فحشها و چیزهایی که پشت سرش بهش داده بودم... بعد با خودم فکر کردم یک جورهای نامردی است.. چون اگر بفهمد چه چیزهایی پشت سرش میگفتیم، هیچ وقت حلالم نمیکند... گفتم خب، میروم سلام میکنم و همین... دیدم آن هم نمیصرفد. چون احتمالن بعدش میپرسد کدام مدرسه بودی و بعدش میگوید حالا داری چی میخونی... احتمالش زیاد بود که آخرش دوباره برسیم به این سؤال همیشگی که خب حالا که جامعه شناسی میخونی جامعهی ایران چهطوریه؟ و دوباره تو مجبور شوی این جملهی مسخرهات را که تا حالا هزار بار در چنین مواقعی به کار بردهای دوباره بگویی که از یک جامعهشناس هیچوقت چندتا سؤال را نباید پرسید: اول این که چه کاره میشود، دوم اینکه جامعه ایران چه طوری است، سوم اینکه توی جامعه شناسی چی میخونن... لحن مؤدب حرف زدنش که یادم میآمد، مشمئز میشدم. هر طوری فکرش را میکردم در طول آن یکسال هیچچیزی که پشیزی به درد بخورد یادم نداده بود... حق معلمی هم به گردنم نداشت... اصلن حوصلهاش را هم نداشتم در این سگپزان تابستان...اصلن ندیده بودمش بهتر بود... از کنار هم رد شدیم.